X
تبلیغات
افسانه ها و رویاها

افسانه ها و رویاها

مسایل ادبی اجتماعی تاریخی دینی و معلوماتی...

شاعری که هنوز شعرش در قلبهاست؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 3:8  توسط نوید الله تلاش  | 

اندرزهای از شاعران معاصر زمان و ...

بروتجربۀ روزگاربهره بگیر

که بهردفع حوادث تو رابکارآید

(رودکی صاحب)

 

اقوال زرین و اندرزهای از شاعران معاصر:

 

رودکی صاحب میگفت که: حسادت همان اژدهای چندین سریست که دروازۀ هر شادمانی و سروری را به روی آدمی می بندد، و انسان را از درون ویران میکند- چنین است که حسودان را روانیست پیوسته دررنج و شکنجه باشند که میگوید :

 

زمانه پند آزاد وارداد مرا

زمانه چون نگری سربه سرهمه غم است

به روز نیک کسان گفت!تا تو غم نخوری

بساکسا که به روز تو آرزو مند است.

(رودکی صاحب)

 

در مورد حرص و آز رودکی صاحب میگوید که، اهرمنان درونی انسان است.

میگوید:

 

تاکی گویی که اهل گیتی

درهستی و نیستی لیمند

چون تو طمع از جهان بریدی

دانی که همه جهان کریمند.

(رودکی صاحب)

 

چنین است که او انسان را به قناعت فرا می خواند، قناعت یعنی شناختن حق خود و احترام به حقوق دیگران. حق ما تا آنجای میتواند ادامه داشته باشد، که حق دیگری آغاز می شود.

 

قناعت دراینجا به مفهوم تأمین عدالت است. همچانکه میگوید : هر آنکه به حق خود قناعت ندارد اختیارش در دستان اهرمن حرص و آز است و میرود تا مرزها را درهم شکند و حق دیگران را پایمال کند. میگوید :

 

با داده قناعت کن و با داد بزی

دربند تکلیف مشو و آزاد بزی

در به زخودی نظرمکن،غُصه مخور

درکم ز خودی نظر کن و شاد بزی

(رودکی صاحب)

 

رودکی صاحب مردی و رادی در حاکمیت انسان بر نفس خود اماره میداند. مرآن کسی است که امیر بر نفس خویش است. اینجا هدف از مرد از همان انسان است. بسیار فرق است آنرا که بدنبال نفس میرود تا آنکه نفس را به دنبال میکشد. میگوید:

 

گربر  نفس خود امیری مردی

به کورو کر ازنکته نیگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گردست فتاده یی بگیری مردی

(رودکی صاحب)

 

باکسان بودنت چه سودکند

که به گوراندرون شدن تنهاست

یارتوزیثرخاک و مورمگس

چشم بگشا،ببین،کنوپیداست

(رودکی صاحب)

 

رودکی صاحب درمورد زنده گی میگوید، که زنده گی زنیجیر دارز تجربه هاست، هرگامی که انسان برمی دارد، خود آن یک تجربه است. البته یک تجربه شکست و شاید هم پیروزی، باید از چنین تجربه ها آموخت- شاید حادثۀ دیگری درپیشروی باشد. که میگوید :

 

زنده گی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز

همه برچنبر گذارخواهد بود

این رسن را، اگرچه هست دراز

خواهی اندرعناشدت زی

خواهی اندرامان به شدت وناز

این همه بادوبود تو خواب است

خواب را حکم نی، مگرمجاز

این همه روز مرگ یکسان اند

نشناسی زیکدیگرشان باز

(رودکی صاحب)

 

مهتران جهان همه مردند

مرگ را سرهمه فروکردند

زیرخاک اندرون شدندآنان

که همه کوشک ها برآوردند

از هزاران هزارنعمت و جا

نه به آخربجز کفن بردند

بود از نعمت آنچه پوشیدند

وآنچه دادندو آنچه را خوردند

(رودکی صاحب)

 

 

هرگزدل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد

هفتادو دوعلم درس خواندم شب و روز

معلومم شد که هیج معلوم نشد

(امام فخررازی)

 

از عمر تمنای وفا نتوان کرد

تمکین، طمع از موج هوانتوان کرد

در زیر فلک فرصت آزاری نیست

درخانۀ دود، چشم وا نتوان کرد

(بیدل دهلوی)

 

من اینجا دیر ماندم خوار گشتم

عزیزاز ماندن دایم شود خوار

(دقیقی توسی)

 

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

آه، عاشق، زود گیر دامن معشوق را

(دهقان اصفهانی)

 

چون سیل که آخر بنشینید ز خروش

در مجلس اهل حال گشتم خموش

گفتم به گوش آنچه نبینند به چشم

دیدیم به چشم آنچه نبینند به گوش

(رخی الدین آرتیمانی)

 

علم بالست مرغ جانت را

بر سپهر او برد روانت را

علم دل را بجای جان باشد

سر بی علم بد گمان باشد

دل بی علم چشم بی نوراست

مرد نادان زمردمی دوراست

(رکن الدین دوحدی مراغه ای)

 

زنان چون آتشند در تند خویی

زن آتش زیک جنسند گویی

(رهی معیری)

مهربان مادر چوشاخ گل را

در سرای آب و گل پرورده است

می فشانم خون دل در پای او

که مرا با خون دل پرورده است

(رهی معیری شاعرمعاصر)

 

شمع میگوید به اهل بزم با سوزوگداز

سربریدن پیش این سنگین دلان گل چیدن است

(سلمان ساوجی)

 

بد اصل گدا چو خواجه گردد نکوست

مغرور، شود نداند از دشمن دوست

گردایرۀ کوزه ز گوهر سازند

از کوزه همان برون تراود که دروست

(شیخ ابولخیر سعید)

 

ابر را گر آب زنده گی بارد

هرگذ از شاخ بید بر نخوری

با فرومایه روزگار مبر

کز از نی بوریا شکرنخوری

(شیخ اجل سعدی)

 

بر شیرین زبانی و لطف و خوشی

توانی که فیلی به موی کشی

چو کاری براید به لطف و خوشی

چه حاجت به تندی و گردن کشی

(شیخ اجل سعدی)

 

چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدی یا

کا آه تو تیره میکند آینۀ جمال من

(شیخ اجل سعدی)

 

بمیر تا برهی ای حسود کااین رنجاست

که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

(شیخ اجل سعدی)

بیاموز بشنو از هر دانشی

بیابی ز هر دانشی رامشی

 

(حکیم ابوالقاسم فردوسی)

 

به رنج اندر است ای خردمند گنج

نیاد کسی گنج نبرده رنج

 

(فردوسی)

 

بزرگی سراسر به گفتار نیست

دوصد گفت چون نیم کردار نیست

 

(فردوسی)

 

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندرجهان آفرین بندوبس

 

(فردوسی)

 

جوانان دانای دانش پزیر

سزد گر نشینندبرجای پیر

 

(فردوسی)

 

هر آنکس که اندیشۀ بد کند

به فرجام، بد با تن خود کند

 

(فردوسی)

 

مکن بد که بینی به فرجام بد

زبد گردد اندرجهان نام بد

 

(فردوسی)

 

نکند دانا مستی، نخورد عاقل می

در ره پستی هرگز ندهد دانایی

 

(حکیم سنایی غزنوی)

 

گر انصاف خواهی سگ حقشناس

به سیرت به از مردم نا سپاس

 

(سعدی)

 

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر میکنی، میکنی بیخ خویش

 

(سعدی)

 

بهوش باش دلی را به سهو نخراشی

به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

 

(سعدی)

 

پدر مرده را سایه بر سر افگن

غبارش بیفشان و خارش بکن

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزندخویش

 

(سعدی)

 

به عزر توبه توان رستن از عذاب خدای

ولیکن می نتوان از زبان مردم رست

 

(سعدی)

 

بر سیه دل چو سود خواندن وعظ

نرود میخ آهنین بر درسنگ

 

(سعدی)

 

اگر خویشتن را ملامت کنی

ملامت نشاید شنیدن زکس

 

(سعدی)

 

همه از دست غیر مینالند

سعدی از دست خویشتن فریاد

 

(سعدی)

 

گدایی که برخاطرش بند نیست

به از پادشاهی که فرسند نیست

 

(سعدی)

 

رهرو آن نیست که گه تند گهی خسته رود

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

 

(سعدی)

 

صبر بر جور رقیب گر نکنم چه کنم

همه دانند که در محبت گُل، خاری است

 

(سعدی)

 

دل گرچه در این بادیه بسیار شناخت

یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذّره راه نیافت

 

(ابوعلی سینا)

 

منزلی آدمی سرایی دنیاست

کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست

خوش باش که آن سرا خواهد بود

سالی نکوست از بهارش پیداست

 

(شیخ بهایی عاملی)

 

یارب چه فّرخ طالعمند که در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

 

(شیخ بهایی عاملی)

 

بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم

ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم

 

(تبریزی صاحب)

خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را

این فتح میّسر بشکست دگری نیست

 

(تبریزی صاحب)

 

ندارد چشم احسان از خسیسان همت قانع

محالست استخوان را از دهان سگ، هماگیرد

 

(تبریزی)

 

تار پود عالم امکان به هم پیوسته است

عالمی را شاد کرد آنکس که یکدل شادکرد

 

(تبریزی)

 

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد

 

(تبریزی صاحب)

 

اظهار عجز پیش ستمگر روا مدار

آشک کباب مایۀ طغیان آتش است

سفلگان را نزند چرخ چون نیکان برسنگ

مُحک سیم و زر از بهر مس و آهن نیست

پاکان ستم زجور فلک بیشتر کشند

گندم جو پاک گشت خورد زخم آسیا را

 

(تبریزی)

 

دست طمع که پیش کسان میکنی دراز

پل بسته ای که بگذری از آبروی خویشتن

 

(تبریزی)

 

دل و زبان چو یکی شد سخن بلند شود

به هیچ جا نرسد طایری که بی بال است

 

(تبریزی)

 

ناصح از بیهوده گی آبروی خویش برد

بوی خون آید ز افغان مرغ بی هنگام را

 

(تبریزی)

 

زخنده رویی گردون فریب رحم مخور

که رخنه های قفس رخنۀ رهای نیست

 

(تبریزی صاحب)

 

با نهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین

سیری از خرمن نباشد دیدۀ غربال را

 

(صاحب تبریزی)

 

از غرور بی نیازی بارها بال همای

برسر من سایه افکنده است و من سرپیچیده ام

 

(تبریزی صاحیب)

 

فریب تربیت باغبان مخور ای گل

که آب میدهد اما گلاب میگیرد

 

(شاعر ایرانی صاحب تبریزی)

ادامه...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 0:32  توسط نوید الله تلاش  | 

جامعه اسلامی و....

 

جامعه اسلامی و اخلاق اجتماعی

جامعه عبارت است از محصول گرد آمدن انسانها و عمل های متقابل میان آنها است که با هم زنده گی می کنند و در رسیدن به هدف معینی با یکدیگر همکاری دارند، بر علاوه معیار ها و مقررات ساده یا پیچیده بر روابط آنها حاکم است و نهادها و سازمانهای تداوم و پایدار اجتماع آنان را تامین می کند.

پس از تعریف فوق معلوم می گردد که جامعه با مقررات و سازمانهای استوار است که به اشخاص و مردم آن حاکم است.

چنانکه در یک جامعه اسلامی لازم است تا هر شخص از آن معیار های جامعه که برای شان مقرر گردیده است، پیروی و اطاعت نمایند.

یک جامعه یی که در راستای صلح و پایداری اش کوشش گردد، باید اشخاص آن جامعه از خصوصیات و صفات ذیل برخوردار باشند :

1 اخلاق اجتماعی

2 صداقت

3 امانت

4 دیانت

5 شجاعت

6 عدالت

7 اطاعت

8 نظم

9 شروط(مدریت)

10 عفو و گذشت

البته در یک جامعه اسلامی اینها آن عناصری اند که موجب رشد و انکشاف آن جامعه شده می تواند.

اخلاق اجتماعی

ابتدا در تعریف اخلاق می پردازیم :

معانی اخلاق را اهل لغت تعبیرات مختلف کرده اند که همه آنها مرادف و قریب المفهوم اند.

اخلاق در لغت به معانی ذیل است:

1 اخلاق جمع خُلق: به معانی خوی، طبع، و مروت.

2 اخلاق در اصطلاح عبارت است از آن اوصاف انسانی است که با یک دیگر معامله میکنند.

و همچنانکه اخلاق مأخوذ از مادۀ خلقت است : به معنای صفاتی است که از انسان جدا نمی شود، و آن گونه اخلاق جز آفرینش انسان میگردد.

پس مفهوم از اخلاق اجتماعی آن است که خلقتاً، چیزی را که جامعه و اجتماع می پزیرد، و مورد پسند، و همچنان استوار به معیارهای آن باشد، آنرا اخلاق اجتماعی گویند- یعنی طبع، خوی، و عادات آن از بدو خلقتش در جامعه مطابقت کامل داشته باشد، و با قوانین جامعه آشنایی و با اشخاص و مردم آن صادق باشد.

در جامعه امروزی که ما به آن یک اجتماع و جامعه اسلامی می گویم، باید همه از سیرت آن پیغمبر بزرگ وار و صحابی کرامش که دارای اخلاق اجتماعی بودند، پیروی و اطاعت نماییم.

زیرا هر فرد مسلمان می داند که خُلقی که به آن مرد شجاع، پیشانی فراخ، و گشاده دست دیده میشد، پر از محبت و جذابت بود.

روایاتی است در موردسیرت و اخلاق پیغمبر (ص) که : آنقدر آن مردشجاع نرم خوی، سخاوت مند، شرافت مند بودند که همیشه به بزرگان احترام، به کودکان شفقت، و به یتیمان ترحم داشت و با تمام افراد آن جامعه با اخلاق نیک و سخاوتمندانه رفتار می نمود.

آن سیرت و کردار نیکوی ایشان بود که شعاع افگن گردید در تمام تاریکی های جهل، و نعمتی آورد بر لابلای اذهان مردم که تا امروز از آن رفتار نیکو ایشان فرد فرد مسلمان پیروی می کند.

پس بر هر فرد مسلمان لازم است، تا اخلاق اجتماعی ، دسپلین ، و نظام جامعه را مراعات نمایند، تا بتوانند در رشد و انکشاف جامعۀ محبوب خود تاثیر گذار باشند.

چنانچه میگویند که اخلاق اجتماعی آن اسباب و ثروتی است برای انسان، که در نفس خود یک سرمایه گفته می شود.

1 انسان می تواند که آن اخلاق اجتماعی یی که دارد، سبب دخول جنت برایش باشد

2 اخلاق اجتماعی حیثیت آن آیینۀ قد نمایی را دارد که در برابر همه انسان را به نمایش می گذارد

3 اخلاق اجتماعی انسان را در جامعه محبوب القلوب همگان می گرداند

4 اخلاق اجتماعی و آن رفتار حسنه است که به انسان در جامعه عزت و کرامت می بخشد.

پس دانستیم که اخلاق و اخلاق اجتماعی اهمیت و گستردگی زیادی داشته است، اما متاسفانه آن گونه که مباحث و جریان های سیاسی در جامعه ی ما گسترده شده اند که نسبت به حوادث اخلاقی، دغدغه ی کم تری دیده می شود. اخلاق اجتماعی یکی از مهمترین ابعاد زندگی و جان آدمی است.

امروز به نظر می رسد که بحث از اخلاق کاربردی برای نسل نو و قشر جوان جامعه، در دنیای متجدد امروز که ارزش های اخلاقی، علناً زیرپا گذاشته و بدان بی اعتنایی می شود، باید از ضروری ترین مباحث باشد. پس بر مرد و زن مسلمان فرض است، تا حقوق و ارزش های انسانی یکدیگر خود را شناخته و در پی بهبودی و انکشاف جامعه خود باشند.

تشکیل یک جامعه :

امروز بسیاری از افراد که در جامعه فعلی ما زیست دارند، ممکن اکثریت شان دسترسی به چنان اوقات ویژه برای مطالعه و یا جستجوی در راستای تعلیم نداشته باشند. همچنانکه شرایط امروزی به نحوی قرارگرفته است، که جوانان مان به ویژه حتی، شایقین مطالعه و اهل قلم نتوانند به شیوۀ خاصی که باید پیشروی نمایند، مانع شده است. به هرحال، به همین دلیل که اکثریت افراد در جامعه شاید به درستی درک نتوانند کرد، که جامعه ینعی چه؟ و تشکیل آن (جامعه) چه؟ و هم چه عنصری معیار آن را برقرار میکند؟ در ابتدأ به آن معیاری که جامعه را برقرار میکند، می پردازیم: معیار و نظام یک جامعه را سازمانهای تداوم و پایدار تشکیل میدهد. تعریف جامعه: ژان ژاک روسو، متفکر فرانسوی، جامعه را مجموعۀ از افرادی می داند که تحت نظامات و قرارداد اجتماعی و قوانین خاص به یکدیگر پیوند خورده و زنده گی دسته جمعی دارند. همچنان اگوست کنت، معتقد است که جامعه از تمام افراد زنده و همچنان از تمام کسانی که مرده اند، ولی تاثیر خود در ذهن آینده گان خویش به زنده گی خود ادامه می دهد، تشکیل می یابد. از تعاریف فوق آشکار میشود که جامعه از چنان ویژه گی های وابسته گی دارد، اما، آنکه تشکیل جامعه چیست؟ تشکیل جامعه: مجموعه ای از افراد انسانی که با نظامات و سنن و آداب و قوانین خاص به یکدیگر پیوند خورده و زنده گی دسته جمعی دارند، جامعه را تشکیل میدهند. زنده گی انسان که اجتماعی است، به این معنی است که انسان (ماهیت اجتماعی) دارد. نیاز ها بهره ها و برخورداریها ماهیت اجتماعی دارد و جزبا تقسیم کارها و تقسیم بهره ها، و تقسیم رفع نیازمندیها در داخل یک سلسله سنن و نظامات میسر نیست از طرفی دیگر نوع اندیشه ها، ایده ها، خُلق و خویها، بر عموم حکومت میکند که به آنها وحدت و یگانگی می بخشد، و به تعبیر دیگر (( جامعه عبارت است از مجموعه یی از انسانها که در جبر یک سلسله نیازها و تحت نفوذ یک سلسله عقیده ها و ایده ها و آرامانها در یکدیگر ادغام شده و دریک زنده گی مشترک غوطه ور اند.)) تمام اعضای یک جامعه مانند یک (پیکر) است و از نظر پیوستگی و همبستگی مانند پیوند اندامهای یک تن است. همینطورکه به تشکیل جامعه پرداختیم، در نشریۀ بعدی انشاءالله از آنکه در فوق خواندیم، که تمام اعضای جامعه مانند یک پیکر به یکدیگر خود اند، پس اینها حقوقی مشخصی را دربدل یکدیگر خود دارند که به نشرخواهد رسید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:36  توسط نوید الله تلاش  | 

گرامرهای انگلیسی:

مجموعۀ گرامرهای من:

What is Grammar

دستور زبان چیست؟

Grammar is the rule and the regulation of a Language, which contains the reading, writing and speaking

 

دستور زبان قوانین و اصول یک زبان است که خواندن، نوشتن و سخن زدن را دربرمیگیرد.

 

What is Language

 

زبان چیست؟

 

Language is the system of sound, which gives us the complete meaning of a word or a sentence. Also it is the matter of understanding and intellection between the tow person

 

زبان روشی است از اصوات، که تشکیل میگردد تا معنای تکمیلی یک لفظ و یایک جمله را به ما افاده کند و همچنان مسالۀ افهام و تفهم بین دوشخص است.

 

 

What is sentence

جمله چیست؟

 

It is a group of words giving complete meaning.

 

یک گروه از الفاظ که معنای مکمل بدهد.

 

A sentence must have the following characteristics

 

یک جمله باید خصوصیات ذیل را داشته باشد.

 

                                                                          

1. Word     کلمات                                                                            

2. Order    ترکیب                                         Ali is a boy

3. Completeness تکمیل بودن                                   Ali is a….

4. Grammar       دستورزبان                                           Ali are a boy

5. Sense              شعورو منطق                                         Ali is a girl

 

 

Parts of Sentence

 

Subject + Verb + Object / Complement

 

 

 

 

 


 

Subject                                               "انجام دهنده" فاعل

It is the doer of an action.

انجام دهندۀ یک عمل است                         

It is agent of an action نماینده یک جمله است               . 

It comes before the verb.    قبل از فعل درجمله واقه میشود                             

 

Object                       

Receives the action                      "گیرنده" مفعول            

 

It is the receivers of an action.گیرندۀ یک عمل است.                               

Complement                                              تکمیل کننده

It completes the meaning of a sentence.

معنای جمله را تکمیل می                            

         

 

EX: I                   eat              an     apple

      

 

 

I                  go-              to                College

                 

 

 

 

 

 

Parts of Speech

اجزای کلام

 

Noun             اسم

 

  It is a word which denotes people, animals, things and places.

اسم کلمه ی است که به نام اشخاص، حیوانات، جاها وبه دیگرچیزها و اشیاء دلالت میکند.

 

A                Common noun                      اسم عام

 

Used generally to name things and genders.

 

بطور عموم برای نامگذاری اشیاء و جنسیت ها استعمال میگردد.

 

 


 

EX:                                         Boy.           City.           Table

 

B                Proper noun                          اسم خاص

 

Used specifically to name things and people…

 

بطور عموم برای نامگذاری اشیاء و اشخاص استعمال میشود.

 

 

EX:                               Ahmad Shah masoud.         Kabul.       Iran.           Kabul Hospital etc…

 

 

C                Standard nouns اسم های معیار

 

Shows the quality of things.                                               

 

چیزهای معیار را بیان میکند.

 

 

EX:                

 

 

Kindness                                مهربانی

Beauty                                   زیبایی

Honesty                              صداقت

 

 

D             Collective nouns            اسم جمع (دسته جمعی)

 

Used to define class of things and people collectively.

برای مشخص ساختن صنف و یاگروه اشیاء و اشخاص به صورت دسته جمعی استعمال میشود.

 

EX:                

 

 

 


 

Army.        ارتش

Class.         صنف

Folk.          گروه، دسته، رمه

Group.       گروه

Band.         باند

 

 

 

Pronoun     ضمایر

 

 

 It is a word which replaces a noun and prevents its repetition.

 

ضمیر کلمه ی است که بجای اسم بکار می رود و از تکرار آن جلوگیری میکند.

 

 

Subjective Pronouns                 ضمایرفاعلی

                                                         

                                                                        

                    

 


 

Objective pronouns             ضمایرمفعولی

Me                                                       

Us

You

Them

Him

Her

It

 

 

Possessive Adjectives

صفات ملکی

 

My

Our

Your

Their

His

Her

Its

 

 

Possessive Pronouns

ضمایرملکی

 

Mine

Yours

Ours

Theirs

His

Hers

Its

 

 

 

Emphatic Pronouns

ضمایرشخصی یاتأکیدی

 

Myself

Ourselves

Yourself

Yourselves

Themselves

Himself

Herself

Itself

 

 

 

Adjective           صفت

 

It is a word which qualifies noun or Pronoun.

 

صفت کلمه ای است که چگونگی اسم و ضمیر را بیان میکند.

 

EX: Ahmad      is        a good      boy

 

 

Degrees of Adjective

درجه بندی صفت

 

 

 

 

 

 

 

 


 

EX:       Ali              is                 tall

 

He is          taller                    than            Ahmad

He is          the              tallest boy           in our         class.

 

My             car is          Expensive

My             car is          more expensive than yours.

My             car is          the    most  expensive in this city.

Your house         is       beautiful.

Your house         is       less beautiful than mine.

Your house         is       the least beautiful in this city.

 

 

Adverb         قیّد

 

It is a word which qualifies or extends a verb, an adjective or an other adverb.

 

قیّد کلمه ایست که فعل، صفت و یا قیّد دیگری را توصیف میکند، محدود و توسعه میدهد.

 

 

Tenses زمانها   

 

Present simple        حال ساده

 

It talks about:

1                   State                                  حالت                              

2                   Repeated action                                 عمل تکراری

3                   Feelings and thoughts                        احساسات و افکار

4                   Imperative                                 امریه

5                   Permanent situation                                    وضعت دایمی

 

State حالت

 

 


 

                   It describes the action of a subject.     

حالت فاعل را بیان میکند.

 

To be                        is,          am,       are

There         is / there              are

To have / and     has.

 

 

To be بودن

 

Subject,    am, are, Complement

 

EX: I       am    a doctor.                                         من یک داکترهستم.

I                  am    not    a doctor.

Am             I        a doctor?

Yes, I         am / no, I am    not.

Who           is       a doctor?

 

There is       موجوداست

 


 

It is used with uncountable and singular nouns to show existence.

بااسم های شمار ناپزیر و مفرد برای نشان دادن موجودیت استعمال میشود.

 

EX: There is a car on the road.               . یک موتر روی جاده است

There isn’t a car on the road.

Is there a car on the road?

Yes, there is/ no there isn’t.

Where is the car?

 

There is some water in the pitcher.یک مقدار آب در جک موجود است   

There isn’t ant water in the pitcher.

Is there any water in the pitcher?

Yes, there is / no there isn’t.

 

There are    موجودهستند       

 

 


 

It is used with countable and plural nouns to show existence.

 

بااسم های شمارپزیر برای نشان دادن موجودیت استعمال میشود.

 

EX: There are some books on the table.

یکتعداد کتاب روی میز موجود است.

There are not any books on the table.

Are there any books on the table?

Yes, there are / no there are not.

How many books are there on the table?

 

To have

 

Subject+have/has+object/Complement

 

 


 

It talks about (1) Possession ((ملکیت (2) Relationship (بیماری) (3) Illness (خویشاوندی) (4) and characteristics (خصوصیات).

 

Possession

 


 

EX: I          have           a car.                   من یک موتردارم.

I don’t       have           a car.

Do    I        have           a car?

Yes, I         have           / no I don’t.

Who           has             a car?

 

She             has             a house.              او یک خانه دارد.

She             doesn’t      have a house.

Does          she             have a house?

Yes,            she             has / no she hasn’t.

Who           has             a house?

      

 

Repeated action

 


 

             Those actions which we do repeatedly.

آن اعمال که ما باربار انجام میدهیم.

 

 Subject + verb + object + / Complement

 

EX: I         go to           college.                من کالج میروم.

I                 don’t           go to          college.

Do             I                   go to          college?

Yes, I do / no I don’t.

Who          goes            to college?

 

They          play             football.              آنها فوتبال بازی مکنندو.

They          don’t           play football.

Do             they            play football?

Yes,           they   do / no they don’t.

Who          plays football?

 

 

Feelings and thoughts

 

It contains the following characteristics:

 


 

 Like, dislike, hate, love, detest would like, believe…

 

Subject + verb + (1) + object

 

I          like      to play tennis.           من خوش دارم تینس بازی کنم.

I          don’t      like   to play tennis.

Do        I            like    to play tennis?

Yes,      I do / no I don’t.

Who      likes   to   play tennis?

 

I             like      playing     tennis.

I             like      tennis.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:56  توسط نوید الله تلاش  | 

فرهیخته مطالعه بودن و ....

 

فرهیختۀ مطالعه بودن و اهمیت آن

 

نبشته ی: نوید تلاش

 

مطالعه کردن و خواندن پس زدن پرده از سیمای درخشان حقیقت است. 

مطالعه کردن شستشوی چهرۀ روح از آلوده گی های زنده گی است.

اما بدبختانه، جامعه امروزی که ما شاهد و گواه آن هستیم، بعضی از اشخاصی اند که مطالعه کردن هرنوع اثری زیبا را اهمیت نمی دهند و همچنان مانع ترغیب دیگران به مطالعه میشوند.

پس ما گفته میتوانیم که انسانهای مغرور، مطالعه کردن را حقیر میشمارند، انسانهای ساده، به آن حیران میشوند و انسانهای عاقل از آن بهره میگیرند.

دانشمندی درمورد کتاب و مطالعه چنین میگوید: بی کتاب زنده گی کردن، کور، کر، و گنگ زنده گی نمودن است.

همه ما می دانیم که کتابها اثری اند که از جریان خود به خودی اندیشه ها و با دست به دست شدن قوۀ تخّیل، و حالت خلاقه گرفته اند. از این نگاه، گفته میتوانیم که مطالعه کردن و خواندن، قوۀدرک را در انسان افزونی میدهد.

دنیای فکروخیال او را وسعت می بخشد، و با هزاران اندیشه نو و جدید آشنا میسازد.

به چشم اندازها رنگ و آهنگ می افزاید، ذوقها را می پالاید و با کتاب ها جهان نو و ناشناخته کشف میگردد.

با کتابها، خود و انسانها را خوبتر شناخته، بهتر تحلیل کرده می توانیم.

خواندن و مطالعه کردن اثرزیباه و خوب،سبک مارا پرکشش میسازد و در قالب دلخاسته در می آورد، و همچنان جهان احساس ما را غنی میکند.

کتابها را باید دوست داشته باشیم آنها زنده گی ما و شما را پر جاذبه میکنند و برای ما همچو دوستان خدمت مینمایند.

در دنیای پرهیاهوی و پرخم و پیچ حادثه ها و عاطفه ها، مارا در یافتن راه ما کمک می نمایند.

محبت با خود و دیگران را یاد مان میدهد. قلب و عقل مارا با مهرو محبت جهان و انسان آگنده میسازد.

پس ای نسل جوان و بالنده، ما همه باید فرهیخته مطالعه باشیم تا باشد که نسل بعدی و آینده ما با دید اثرات و بجامانده گی های ما حیران و آنها نیز شیفته مطالعه باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:6  توسط نوید الله تلاش  | 

مسایل کلی ادبیات

 

          

 

ادب چیست؟

معنی لغوی ادب ،فرهنگ، پرهیخت، دانش، حسن معاشرت، کارپسندیده، اخلاق حسنه ، فضیلت ، مردمی، آزرم و اجتماع خصال حمیده، بزم آرایی یا سخن است،و دراصطلاح نام دانشی است که قدما آنرا شامل علوم ذیل دانسته اند.لغت،صرف،نحو،معانی،بیان،لدیع،عروض،قافیه،قوانین خط ،فوانین قرائت وبعضی اشتقاق قرض الشعر،انشاء وتاریخ را بدانها افزوده اند.علم ادب یا سخن سنجی به نظر قدما عبارت بوده است از معرفت به احوال نظم ونثر از حیث درستی ونادرستی وخوبی وبدی و مراتب آن.قدما ادب را به ادب درس و ادب نفس بهره کرده اند: الف: ادب درس: شامل دانشهایی است که بدان اشاره شد وبدون فراگیری آن نمیتوان خوبی ونا خوبی آثار ادبی را درک کرد. ب : ادب نفس: محصول سحایای نیک ، دل سرشاروآگنده از نیکو منشی که به گونهء فطری نصیب افراد میشود.

زن که خدایشادب نفس داد. سردهد وتن ندهد درفساد.                                

ادبیات چیست؟

ادبیات عبارت از دانشهای متعلق به ادب، دانشهای ادبی، آثار ادبی میباشد. ادبیات هنر بیان نیات وآرزوها به وسیلۀ کلمات است و هم معناست با واژۀ( لیتریچر) درزبان فرانسوی. با توجه به مفهوم هنر که تجلی خارجی اندیشه ها و حساسات نسرومند است که انسان آنها را تجربه می کند وبه کمک علائم ، خطها، رنگها ، حرکات و اشارات ،اصوات و کلمات بیان میدارد.از آنجائیکه شاعران و نویسنده گان آفرینندهء، کلام زیبا در قالب نظم و نثر می باشند هنر مندند. بناءً هنر وادبیات از رهگذر مفهوم ومعنی واژه های فرورفته در یکدیگر اند که این هم سویی را از آغاز پیدایش با خود داشته و دارند هر ملت از خود دارای مواریث گرابنهای فرهنگی بوده که مجموعه یی از آثار هنری ، ذوقی وچکیده یی از غرایزمعنوی ایشانرا تشکیل میدهد، در مورد اهمیت ادبیات گفته اند که از جملهء لوزم زنده گی ملتها یی است که از تمدن برخوردار اند. ادبیات که تجلی ، تبلوروتجسم احساسات و نیات آدمی در پیکر کلمات است. که به گونه هایی ًشعر ونثرً بیان می گردد. پس به این پرسش که ادب چیست؟ وآثارادبی چیست؟ تا هنوز دانشمندان زیادی به پرسش پاسخهای ارائه دشته اند. از جمله دانشمند همروزگارما دکترعبدالحسین ًزرین کوبً در کتابی به نام  ًآشنایی با نقد ادبی ًبه این پرسش که ادب چیست؟ تعریف همه جانبه جامع ومانع ارائه داشته است اگر بخواهیم که همه سویه تعریف ادب رابدانیم از نقل آن ناگربزیم: حقیقت این است که آن مفهوم ومعنایی که به سبب نقدان لفظ مناسب دیگر،ازآن به لفظ  ًادب ً تغیر میکنند عبارت است از مجموعهء آثار مکتوبی که بلنترین وبهترین افکار و خیالها را در عالی ترین وبهترین صورتها تعبیر کرده باشد والبته به اقتضای احوال وطبایع اقوام وافراد وهم به سبب مقتضیات  ومناسبات سیاسی و اجتماعی فنون انواع مختلفه از اینگونه آثار به وجود آمده است وبه اقتضای همین احوال وظروف گاه بعضی از این فنون وانواع بر سایر انواع وفنون تفوق وتقدیم یافته است وشاید بتوان گفت که که دراکثر جوامع نخستین اگرنه در همهء آنها طبقهء که به امور روحانی اشتغال داشته است زودتر ازسایر طبقات به ایجاد آثار ادبی پرداخته است و در ستایش قهرمانان وخدایان سخنان سروده است وهمچنان دربین بیشتر امم واقوام عالم اگرنه در بین همه و سخن موزون زود تر از نثر به ضبط آمده است وشاید چنانکه بعضی از اهل تحقیق گفته اند سببش آن باشد که انسان پیش ازآنکه به استدلال وتعقیل بپردازد به شورواحساس گرائیده است.در هر صورت ادب درآغاز حال نزد اکثر امم واقوام عالم غالبا ًمجرد شعر بوده است چنانکه در یونان ادب لفظ خاصی نداشته است و ارسطو در ًفن شعرًتردید داشته است که اصلا ً بشود لفظی یافت که آنرا بتوان هم براد های مقلدانهء سوفرون وکنسار خوس اطلاق کرد و هم در مورد محاورات سقراط استعمال نمود خلاصه در نظر یونانیها آن مفهومی که امروزاز ادب داریم فقط شامل شعر بوده است . چنانکه نزد اعراب قدیم نیز غالبا ً حال به همین منوال بوده است ولااقل تا عهد بنی امیه در نزد عرب عبارت بوده است از معرفت شعر وآنچه بدان مربوط است چون انساب وایام واخبار وامثال خلاصه در آن روزگاران اعراب از لفظ ادیب کسی را میفهمیدن که کارش انتشارو نقل روایت شعر بوده است اما بعدها آنچه مربوط به شعر بودتوسیعه یافته است و بعضی معارف و علوم دیگر نیز چون صرف ونحو ولغت وغیره درآن وارد گشته است. اما پیداست که این علوم وفنون نیز خود در حقیقت جهت فهم وشناخت شعر ضرورت داشته است واین که در بارهء ادب ، بهره یی از هر علمی گرفتن را نیز شرط کرده اند ودر واقع جهت فهم درست شعر بوده است وگرنه مفهوم درست و واقعی ادب فقط عبارت بوده است از حفظ اشعار واخبار مربوط بدان و بطور خلاصه قبل از انکه نثر در قرن اخیر ترقی وتوسعه ء شگرف بیابد وانوع وفنون تازه یی پدید آورد ، شعر در نزد اکثر امم و اقوام عالم متضمن قسمت عمده یی از مفهوم ادب و ادبیات بوده است اما به سبب ترقی وتنوعی مکه در فنون نثر ونظم به وجود آمده است ادب وادبیات در روزگار ما مفهوم وسیعتر وجامعهتری یافته است وبه همین سبب جد وتعریف درست ودقیق آن نیز دشوارتر گشته است وا ختلافات بسیار برخاسته است. خلاصه در بارهء حقیقت وماهیت مفهوم ادب و ادبیات امروز آنقدر خلاف در بین اهل نظر هست مم که شاید به آسانی نتوان تعریف جامع ومانعی از آن ایراد کرد اما تعریف جامع و مانع منطق چی حاجت، حقیقت و جوهر واقعی ادب برای کسانی که با آثارادبی شاعران و نویسنده گان زبان خویش یا بعضی زبانهای دیگر آشنایی دارند ، پوشیده نیست. اگر در تبیین و تعبیر از آنچه ماهیت ادب است بین اهل نظر اختلاف باشد تغییری و تفاوتی در ماهیت و حقیقت ادب وارد نمی شود چنانکه هر قدر در بیان مفهوم واقعی ادب بین اهل و اختلاف باشد دراین نکته خلاف نیست که بین ایلیاد هومرو و شاهنامه ء فردوسی وبهشت مفقود شدهء میلتون وکمدی الهی دانته و غزل حافظ و آثار شکسپیر واشعار هوگر و اثار تاگور وداستانهای داستایوسکی شباهت و قرابتی تمام در کار است ودر بسیاری اوصاف و احوال مشابهت ومشارکت دارند وبه نظر می آید که از حس واحدی هستند و البته این امری که بین همهء آنها چنان عام ومشترک است که تفاوت فکر وزبان و اختلاف زمان ومکان نتوانسته است این امر مشترک را از بین ببرد همان حقیقت و جوهری است که از آن ادب و ادبیات تعبیر می کنند واز اوصاف عمدهء آن این است که بر عاطفه وخیال ومعنی واسلوب مبتنی است و به همین سبب تمام آن آثار که ماهیت و حقیقت آنها ادب وادبیات است به تفاوت مراتب به شور انگیزی و دلربایی موصوف هستند و همه دارای سبک و معنی خاص خویش می باشند وبدین ترتیب شاید بتوان گفت ادبیات عبارتست از آنگونه سخنانی که از حد سخنانی عادی برتر و والا تربوده است و مردم آن سخنانرا درخور ضبط و نقل دانسته اند واین سخنان ناچار با سخنان مکرر وعادی تفاوت دارد واز آن سخنان برتر است و گونه به همین نکته نظر دارد که میگوید: از آنچه کرده و گفته شده است کمترین مقدارش ضبط شده است واز آنچه ضبط و ثبط شده است کمترین مقدارش نقل شده است وباقی مانده ً بنا بر این ادبیات عبارت است از تمام ذخایر و مواریث ذوقی وفکری اقوام عالم که مردم در ضبط و نقل ونثر آنها اهتمام کرده اند وآن آثار را درواقع لایق ودرخوراین مایه سعی واهتمام خویش شناخته اند و البته این میراث ذوقی و فکری که از رفتگان بازمانده است وآینده گان نیز همواره بر آنچیزی خوهند افزود  وخلاصه این میراث ذوقی که همواره موجب استفاده وتمتمع والتذاد واقوام وافراد جهان خواهد بود ناچار همه از یک دست واز یک جنس نیست در بعضی موارد در غایت علو وعظمت است ودربعضی موارد عظمت وعلوی ندارد واز کلام عادی ومعمولی چندان برتر نیست وگاه نیز در مراتب متوسط است وبه هر حال البته شناخت قدر وبهای واقعی هر یک ازاین آثارفایده وضرورت درد. این کاریست که نقاد ادبی آنرا عهده می کند. گذشته از این التذاذ و تمتع واقعی و درست از همه این آثار به آسانی برای همه کس میسر و ممکن نیست و ادراک لطایف و بدایع فکری و ذوقی که دراین آثار هست درجات و مراتب مختلف و مخصوصی از تربیت و تهذیب لازم دارد دراین صورت شک نیست که استفادۀ درست و التذاذ واقعی عامۀ مردم از این آثار حاجت به کمک و رهنمایی کسانی دارد که در آن آثار دقت و توجه بیشتر کرده اند و دقایق و لطایف آن آثار را بهتر کشف و ادراک نموده اند و این نیز جز به مدت نقد ادبی میسر نخواهد بود و علاوه بر این ها قلمرو بس وسیع دارد که قسمت عمدۀ از احوال و آثار نفسانی و اجتماعی انسان را در بر می گیدرد چنانکه از حوادث و وقایع شگفت انگیز زنده گی قهره مانان حادثه جوی پر شور شر گفته تا او حام و افکار که در خاطر مردمان گوشه نشین و منزوی خلجان دارد و شورها و هیجان های عاشقان کام جوی شهوت پرست گرفته تا مبهم ترین و تاریکترین مواجید ذوقی مشایخ صوفیه همه در قلمرو و وسیع ادبیات جای دارند و البته احوال و افکاز فرد و حوادث و سرگذشت های اقوام و جماعات هر دو درین آثار مندرج و متجلی هستند. نیز مختصات افرادی که این آثار را ابداع کرده اند و همچنین مشخصات اقوامی که این آثار در بین آن ها رواج و قبول یافته است تمام در این آثار جلوه دارند و ادراک درست دقیق همۀ این امور جر به مدد موازن و قواعد نقد ادبی حاصل نمی شود جز به وسیلۀ نقد و نقادی نمی توان تمام لطایف و دقایق آثار ادبی را ادراک و کشف نمود.وباید افزود که ادبیات کلام هنری در یک زبان است یعنی کلامی یا سخنی که در آن هنر به کار رفته باشد مثلا ً وقتی گفته میشود: احمد مانند شیر است. اینجا هنر وصنعت تشبیه به کار رفته است اما اینجا این پرسش باقی میماند که هنر چیست هر گاه تعریف هنر را ندانیم نخواهیم دانست که کلام هنری یعنی چی ؟در تعریف هنر به گونهء بسیار کوتا گفته می شود که هنر عبارت است از بیان کنترول شدهء تجربه . این تجربه ممکن است مربوط به عاطفه باشد یا احساسات یا فکر واندیشه آنچه مهم است این است که بیان آن باید تحت انضباط و انسجام باشد و کنترول گردیده باشد. از وظایف اولیه هنر این است که آن کنترول یعنی فورم را در مجموعه ظاهرا ً بی نظم تجربه اعمال می نماید . این فورم ممکن است دیداری باشد مثلا ً در نقاشی ، ملموس باشد مثلاً در یک مجسمه ، شنیداری باشد مثلا ً در یک پارچه موسیقی ویا مخلوط دیداری شنیداری باشد. مثلا ً دریک پارچه شعر . اینجا البته ما به یک تلخیصی عمده دست زدیم والاهر یک از اشکال هنری به یک یا چند تا از حواس رابطه پیدا می کند واز سوی آنها کنترول می شود. گفتیم ادبیات کلام هنری در زبان است علاوه باید کرد که مراد از زبان هر دو زبان شفاهی و کتبی است . در حالیکه پیکر تراش سنگ وگل برای هنر نمایی به کار می برد نقاش از رنگ و پنسل ، استفاده می کند . ماده مورد استفادهء شاعرزبان است وشاعر وادیب از طریق زبان است که اندیشه ها وتصاویر و عواطف و احساسات خود را به جسته وقابل انتقال می گرداند وبه واسطه ء زبان است که او از آن همچون پلی بین خود وشنونده یا خواننده پیوند ایجاد می کند ودر واقع زبان لفظ وسمبول را در اختیار شاعر گذاشته تا او خیالات خود را به نیروی سمبولیک زبان به شکل هنری به دیگران انتقال دهد.

انواع ادبیات چیست ؟

انواع ادبی شامل موضوعاتی است که در قالب های ویژه با اختصاصات فنی وقواعد خاص به صورت شعر یا نثربیان می شودادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:2  توسط نوید الله تلاش  | 

احکام سگرت کشیدن از دیدگاه نصوص اسلام و قواعد شرعی

 

    ا حكام سیگارکشیدن ازدید گاه نصوص اسلا م و قواعدشرعی :

سؤا ل : از محضر تان تقاضا دارم که نظرخودرادر راجع به سیگار کشیدن با تو جه به نکات توضیحی زیر بیان فرماید .که آیا حلال است یاحرا م ؟

1 – در کتا ب « الحلا ل والحرا م» چاپ آخر فتوا داده اید که سیگار کشیدن با توجه به ثبوت زیان آن حرام ا ست.

2 – در بر نا مه تلو یزیونی بیا ن فر مودید که سیگار کشیدن حرام ویا مکر وه به کراهت تحریم می با شد .

3 – در گزا رش دانشکده پزشکی انگلیس پزشکان گفته اند : « دست از سیگا ر بکشید وا گر نه مرگ زود رس شما را در بر خوا هد گر فت » .

4 – بعضی از علمای بزرگ دینی فتوا داده اند که : سیگار کشیدن بعضاَ حرام وبعضاَ مکروه بعضاَ جا یز میبا شد . یعنی

أ . درحا لت عدم توا نا ی فرد سیگاری برهزینه ومخارج سیگار حرام میبا شد .

ب . برای برای انسان توانمند ودارا مکروه است .

ج – درصور تی که بیمار به کشیدن سیگار به آ رامش روحی دست یا بد مجاز است .

5 – بسیاری از علما ورجال د ینی رامی یا بیم که سیگا ری هستند .

ملا حظه : از جمله ضرر ها ی سیگارکه در دا نشکده پزشکی انگلیس اعلا م نموده عبا رتند از :

1 – در انگلیس سا لانه (27500) نفر سیگاری درفا صله میان عمر (34- 65) می میر ند .

2 – در انگلیس درخلال ده هشتاد (155000) نفردر اثر سرطان ریه مرده اند .

3 – 90 درصد مرگهای ناشی ازسرطا ن ریه نتیجه کشید ن سیگار بو ده است .

4 –اسبا ب اصلی مرگمیر در میان سیگاری هاعبا رتند از: ابتلا به سرطا ن ریه  ، بر ونشیت ،

ضا یع شدن کبد ، بیما ری عروق قلبی ، زخم سینه ، سرطا ن دهاذ ن ، سر طا ن حلق وحنجره ، به علا وهنوزاد ها ی که از زنا ن سیگا ری متو لد میشوند سبکتر از وزن طبیعی خو د هستند و مادران

سیگا ری بیشتر سقط جنین می کنند .

هما نطور که در مجله پز شکی انگلیس زبا ن( Lancet )اعلام شده سیگارکشید ن یک بیماری است وامری طبیعی نیست وبلايی است که دامن گیرخا نواده خواهد شدویا عادتی است که کرا مت و

شخصیت انسا ن را مکدر میسا زد . شما ر مردگا ن دراثر سیگار چندبرابر مرگ ومیر در اثر رانندگی است و به عنوان نصیحت می گوید : پزشکی که سیگاری باشد درشغل امین نخواهد بود .

ا مید است که با یک نظر قا طع مستند به قرآن وحدیث دست یابیم تا دیگر زمینه برای منا قشه و مجا دله نبا شد و بویژه که زیان آن به گزارش 150 صفحه ای از بزر گترین کمیته پزشکی ، به اثبا ت ر

سیده است .

ازما برشما هزار تحیت وسلام باد ، خداوند پیوسته شما را موفق گرداند :

                                                                                                     د کتر . ف . ح . دوحه

جوا ب : الحمدلله والصلوة و السلام علی رسو له وعلی آله وصحبه ومن نهج نهجه

وبعد این گیا ه مشهور که به آن « دخا ن » یا « تبغ » یا « تنباکو » ویا « توتو ن » میگو یند .

در آخر قرن دهم هجری ظاهر ، واستعمال آن در میان مردم آغا ز شده است و عالمان درآن زمان بر خود لازم دیدند کهدر باره حکم شرعی آ ن به بحث وبررسی بپر دازند و از آنجا که این یک پد

یده نو میبا شد، فقهیان مجتهدگذشته وصاحبان ترجیع وتخر یج درمذا هب، برا ی آن حکمی

ندارند ویابخاطراین که تصور چنین چیزی به ذهن آنان خطورنکر ده تادرآن بررسی صحیح

علمی بپردازند . لذا قطعاَ مورداختلاف می باشد : گروهی به تحریم، گروهی به کراهت وگروهی

به مباح بودن آن فتوا داده اند ، گروهی برای آن حکمی را بیان ننموده بلکه قایل به تفصیل آن شده

اند. گروهی در آن و ضعف اندام میبا شد: امام احمد و ابوداود از ام سلمه روایت کرد ه اند که پیامبر خدا (ج) فرموده:

{ نهی عن کل مسکر ومفتر }

« از هر مست کننده وسستی آوری نهی نموده »

 و گفته اند « مفتر » عبارت از آنچه با عث سستی و ضعف گردد وبرای دلیل تحریم سیگا رهمین یک حدیث کا فی است.

3- ضرررساند ن به انسا ن

ضرری که اینجا بیا ن داشته اند بردو نوع می باشد:

أ. ضرربدنی: به معنی نیروی انسان ضعیف شود ورنگ چهره او به زردی می گراید وانسا ن د چا ر

سرفه شدید ودر آخر مبتلا به بیماری سل میگردد . بعضی از دانشمنداندر این موضوع سخن نیکو يی گفته اند: که در رابطه باتحریم چیز مضروزیان

آورفرق نمی کند که آیاآن زیان، آنی ویک دفعه باشدو

یا تدریجی  واندک اندک. درصورتی که وقوع ضررغالباّ تدریجی است.

ب. ضررمالی: مقصود ازآن این است که کشیدن سیگا رموجب تبذ یروتباهی مال است. یعنی درمسیر

یصرف میشود که نه برای جسم فایده ای ونه برای روح ونه در دونیا نفعی دارد ونه درقیامت. پیامبر

خدا (ج) پیو سته انسان راازتباه وضایع نمودن مال ودارايی، نهی فرموده است وخداوند متعال هم می فرما یند:

{ ولا تبذر تبذیر إن المبذرین کا نوا إخوان الشیا طین وکان الشیطا ن لر به کفورا }

« ولخرجی واسرا ف مکن که اسراف کا ران برادران شیطا نها یندوشیطا ن همواره نسبت به پرورد

گارش نانا سپاس بوده است ».

یکی ازدانشمندان می گوید: اگرشخصی اقرارکند به اینکه درکشیدن سیگار هیچ گونه نفعی عایداو

نخواهد گشت، کشیدن سیگاربراوحرام میباشدالبته نه به خاطراستعما ل آن، بلکه بخاطرتباهی وزاسر

اف ما ل، زیرادر تحریم تباهی ما ل، تفاوت نمی کند آیا آنرادردریاویا با آتش آنرا بسوزاندویا ازراههای دیگرمال ودارايی خودرا تلف کند.

درزما ن گذشته بعضی از عا لما ن که کشیدن سیگا رراحرام وازآن نهی نموده اندعبارتنداز: شیخ الا

سلام احمد سنهوری بهوتی حنبلی، وشیخ ما لکیه، ابراهیم لقا نی، از عا لما ن مغرب: ابوالغیث قشا

ش ما لکی، از عا لما ن د مشق: نجم الدین ابراهیم بن جمعا ن وشاگرد اوابوبکربن احدل، ازعا لما ن

حرمین: محقق عبدالملک عصامی وشا گرداومحمد بن علامه، و سیدعمر بصری واز عا لما ن ترکیه

شیخ بزرگوارمحمد خواجه وعیسی شهوايی حنفی،ومکی بن فروح مکی وسید سعد بلخی معدنی تمام

این بزرگا ناز علمای این امت اسلامی اند که به تحریم سیگا ر کشیدن فتواداده اند.1

         استدلال قایلین به کراهت سیگا ر کشیدن

کسا نی همکه به کراهت سیگار کشیدن اعتقا د دارند، به دلایل زیراستناد نموده اند:

أ‌.        سیگا ر، حد ا قل خالی ازیک ضررنیست بو یژه در استعما ل زیا د آن، وروشن است که استفا ده اندک اندک به استفا ده فراوان منتهی می شود.

ب‌.     نقصانی درمال که اگر نتوان آ ن راتبذیر، اسراف وتباهی ما ل دانست، حد اقل نقصانی مال است.

درحالی که شخص میتوانست آن ما ل و سرما یه را در آنچه برای خود و مردم نیک و سود مند است مصرف کند.

ج. بوی بدی که از دها ن سیگار ی استشما م می  شودکه هر کس بدان عادت نداشته باشد او را اذیت

میکند.وهرچیزی که مورد موجب تنفروانز جار دیگران باشد، استعما ل آن مکروه است. مانندخوردن پیاز، سیر و...

د. استعما ل سیگا ر برای اهل فضل وکمال، با شأ ن وشخصیت آنها سازگا رنیست.

ح. استعما ل سیگا ر، از انجا م عباد ت به صورت کا ملتر باز میدارد.

و. انسا ن معتا دبه سیگا ر، در بعضی روزهااز دست یا بی به سیگا ر نا توان می ما ندوفقدان آن مو

 جب تشویش خا طراو میگردد. به عنوان مونه اگر شخصی سیگاری درمجلس قرار گیردکه استعمال

درممنوع باشدویااین که کسی در آن مجلس باشدکه در محضر او از کشیدن سیگارخجا لت بکشد.

شیخ ابوسهل محمد بن واعظ حنفی میگو ید:

« تما م دلایل فوق بیانگر کراهت قطعی ویا تحریم استعما ل سیگار، می با شندوهیچ فردی جزعنادگر

واهل منا قشه در کراهت آ ن شکی نخو اهد داشت.»

     به دلیل این که هر بوی بد مانند پیاز وسیر مکروه است واین دود کثیف به طریق اولی انسا ن را

ا زورود به مسجد وحضور در جمع بازمی دارد.

 استد لال طرفداران مباح بودن سیگار

  استد لال کسا نی که می گویند استعما ل سیگار مباح است این است که می گویند:

اصل در اشیاء باحه است وادعای کسا نی که می گویند مسکرو مخذراست، صحیح نمی با شد، زیرا

اسکا ر ومستی عبا رت است از استتا ر عقل همراه با حرکت اندا م، اما تخد یر عبا رت است از استتا رعقل همراه با سستی اندا م وانسا ن سیگا ری فا قد این دو حا لت میبا شد.

درست است که کسی بدان معتا د نبا شد، هنگا م استعما ل آ ن یک نوع اختلال مزاج وتهوع به او د

ست میدهد،ولی این امر موجب تحر یم نخواهد گشت. علاوه براین در جواب این که استعما ل سیگا ر

موجب اسراف است، باید گفت که چنین چیز مخصوص سیگا ر نیست.1این استدلال نظر علامه شیخ عبدالغنی نابلسی بود.

شیخ مصطفی سیوطی رحبانی، شارح کتاب «غایةالمنتهی » در فقه حنا بله می گوید:

« هر دانشمند پژوهشگری که آ گاه به اصول وفروع دین با شد و از هوای نفسا نی بدورباشد، اگراز

ایشا ن در با ره کشید ن سیگا ربعد از آن که اشتها ریافته ومردم کا ملاّ آن راشناخته اندوپس ازابطال

وادعا ی کسا نی قا یل به زیا ن آ ن برای عقل وبدن هستند، استفتا نما یم آن عالم ومفتی جزبه اباحه آن جواب نخواهد داد، زیررااصل دراشیايی که فاقد ضرروفاقد نص تحریم با شد، حلیت واباحه آن امراست تا زما نی که از طرف

شارع تحریم آن صادرگردد. پژوهشگران اسلامی بر این امر اتفا ق دارند

که فرما نداری از عقل ورأی، بدون مستند شرعی، با طل می باشد.»2    این بود نظر شیخ رحبا نی بر مبنای انچه درعصر خودبدان پی برده است.واگرایشا ن  به ضرروزیان سیگا رکه امروزه آشکا رشده اطلا می یافت،قطعاّ نظر وفتوای خود را تغیرمیداد. استدلال طرفداران تفصیل

استد لال قا یلین به تفصیل این است که گویند: این گیاه در حد ذات خودپاک است ومسکر، مضر

وکثیف نمی باشد. لذا اصل براباحه آن است وبا این دین احکا م شرعی بر آن جا ری می گردد به این صورت که: برای کسی که در استعما ل آن متوجه ضرربدنی وعقلی نگردد، جایزومباح میبا شدوبرای

کسی که استعما ل آن زیان آورباشد، حرام است مانند کسی که استعما ل عسل برایش زیان آورومضر

باشدوبرای کسی که دردفع ضرر، مانند بیماری سودمند باشد، استعما ل آن واجب است. ثبوت این گو

نه احکام به خاطرموجبات عارضی است، ولی نبا ید فراموش کرد که درحد ذات خود مباح می باشد.

 

نظرات دانشمندان معاصر در بارۀ سیگار:

اگراز نظرات معتقد مین بگذریم وبه نظرات دانشمندان معاصرنظربیفگنیم، می بنیم که علمای معاصر

علمای معاصرنیزدرباره درباره حکم سیگارآراء متفاوت وگوناگونی دارند.

ازجمله: شیخ حسنین مخلوف مفتی اسبق مصرکه برمبنای نظربعضی ازعالما ن پیشین خود میگوید:

سیگاردراصل مباح است، حکم تحریم وکراهت آن برمبنای اقتضای عوامل خارجی است. ما نند ای که

منتج به ضررزیاد یا کم، درنفس یا ما ل ویادرهردو،گردد ویا استعما ل آن منجر به تباهی یک حق ویا

 مفسده ای گردد. ما ننداینکه سیگار کشیدن شخصی که ما لش رادر تهیه سیگار به کارمی گیرد، مو

جب محروم کردن زن و فرزندان خود از حقوق ونفعا ت شرعی گردد. گر چنین پدیده ای روی داد، بر

حسب ضعف وقوت آن حکم برکراهت ویا تحریم آن می نمایم واگردراثر استعمال سیگارچنان عوارض

ومقتضیا تی روی ندهد، استعما ل آن مباح وحلال می باشد.1

بعضی دیگر، قطعاُ استعما ل سیگارراحرام می دانند ودراین باره رسالها ومقالاتی رانیز به رشته تحر

یردرآورده اند تمام علمای نجدآن رابه ویژه اگراستعمال کننده آن یک عالم دینی باشد، حرام می دانند.

علامه شیخ محمدابن یکی ازعلمای بزرگ قطرومدیرمعارف سعودی درعصرخوددرحاشیه ای برکتاب

« غیة المنتهی »1 نوشته است می گوید:

« اعتقاد به مباح بودن سیگا ر، یک نوع شوخی است ومورداعتمادهیچ انسا نی نیست، زیرا ضررآن

ملموس، وتخد یرآن محسوس وبوی آن مکروه است وما ل ودارا يی به صورت بی فایده درآن صرف

می گردد ونباید فریفته گفتارطرفداران مباح بودن آن شد.

چون گفتارهرکس جزپیامبرخدا(ص) قابل ردوقبول است.»

وشا ید درست ترین وازلحاظ دلیل صحیح ترین نظریه همان نظریه مرحوم شیخ الاکبرمحمد شلتوت،

شیخ سابق الا زهرباشد که درفتوایش می فرماید:2

« اگر تنباکو سکرآور نباشد وعقل رافاسد نگرداند، دارای آثارزیان آوراست که استعما ل کننده وغیر

استعما ل کننده آن، مضارآن رادرصحت بدن احسا س خواهد کرد. پزشکان مواد آن را تجزیه نموده و

به ماده سمی ای دست یا فته اند که اگر چه به صورت تدریجی هم باشد، سعادت وسلامتی انسان رابه

خطر خواهد انداخت لذا قطعاّ یک ماده مضر زیان آوراست. وزیان وضرردر نظراسلام یک پلیدی است

که در هر پدیده ای آشکار شود باید از آن امر دوری گرفت.»

ازسوی دیگر که پولهای که درراه سیگار صرف می گردد، توجه داشته باشیم می بنیم که بیشترافراد

سیگاری مفید تر وشایسته تر خواهد بود. وحتی اگر ازاین دیدگاه مالی به آن دستور میدهد که باید از آن پرهیز کرد. همچنین از شناخت موثقی که نسبت به آثاربد تنبا کو که در تندرستی بدن ونابود کردن ما ل دارد پی خواهیم برد که سیگار مورد طرد شریعت می با شد و شرع اسلامی از آن ا کراه دارد و

حکم اسلام برحرام بودن ویا کراهت چیزی، نیاز مند وجود نص مخصوصی نسبت به آن چیزنیست و

چه بسا قواعد کلّی شریعت موجب شناخت احکام با شد واز همین رهگذ ر استکه شریعت اسلام برای

صدورحکم نسبت به مسا یل جدید ومستحد ثه ازلحاظ حرام وحلال بودن شا یسته گی داردواین عمراز

طریق شناخت خصوصیات وآثار غالب بر اشیاء می با شد. به طوری که هر جا ضرر با شد، حرام به

دنبا ل دارد وهرجا نفع خالص یا نفع غالب شد، اباحه خواهد بود واگر نفع وضرر چیز مسا وی باشد،

پیش گیری بهتر از علاج میباشد.»1

بررسی وترجیع آنچه برمن روشن گشت این است که،اختلا فاتی راکه ازعلمای مذاهب ازهنگام ظهور

سیگاروشیوع استعما ل آن، نقل نموده ایم که نسبت به صدورحکم شرعی در مورد استعما ل کننده آن

اختلاف داشته اند، غالباّ بر مبنای اختلاف ادله نبوده، بلکه از تحقیق المناط2 نشأت گرفته است. یعنی

آنان اتفاق دارند بر این که هر چیزی که ضررآن و بربدن و یا عقل ثابت گردد، استعما ل آن حرام می باشد. اختلاف انان در تطبیق ومقا یسه این حکم بر سیگار است که بعضی ازآنان به زعم خود، منافع

زیا دی را برای آن به ا ثبات رسانده اند وبعضی مضاراندکی رابرای آن ثا بت نموده اند، ولی درمقابل

دارای منافع مسا وی با آن است. عده ای هم هیچ گونه منفعتی رابرای سیگارثابت ننموده اند، ولی از

آن طرف ضرررا درآن منتفی نموده اند. واین هم بدان معنی است که اگر آنان به وجود ضرردر چیزی

 یقین پیدامی کرد ند، قطعاّ آن را حرام می نمودند. در این جا با ید بگویم: اثبا ت و یا نفعی ضرربدنی

سیگار، درحیطه کار عا لمان فقه نیست، بلکه مربوط به عا لمان پزشکی  وآزما یشگاهی است که به

خاطرتخصص خودمورد پرسش قرار خواهند گرفت. خداوند متعا ل می فرماید:

{ فاسا ل به خبیرا}1

« درباره وی ازخبره ای بپرس»

{ ولا ینبک مثل خبیر}2

« وهیچ کس چون آگاه تراخبرندهد»

دانشمندان پزشکی وآزما یشگاهی نظرات وتحقیقات خودراپیرامون آثار زیانبارسیگار برروی بدن به

طور کلی وریه ها دستگاه تنفسی به طور مخصوصی بیان داشته اند که چی گونه مو جب سرطان ریه

در بسیاری ازافراد خواهد گردید وازهمین رو همواره نسبت به خطرات و مضار آن، وجهانیان هشدار

داده اند. به علا وه اثبات بعضی از مضرات سیگار نیازی به پزشک متخصص ویا عالم آزما یشگاهی

ندارد، بلکه عامه مرد م اعم از فرهنگی وغیر فرهنگی یا با سواد یا بی سواد از آن آگاهی دارند. لازم

است آنچه بعضی از دانشمندان بیان داشته اند، متذکر شویم وآن این که ضرر وزیا ن تدریجی هما نند

ضرر وزیان فوری ودفعی ست هردو مقتضی تحریم هستند. به همین خاطراستعما ل سم خواه تأ ثیرآن

سریع وکند باشد در هر صورت قطعاّحرام خواهد بود. بنابراین اختلاف مفتیان درتحریم واباحه سیگار

بر بنای ثبوت ویا حکم ثبوت ضرر آن میباشد ( که در صورت ثبوت ضررآن، آن راحرام، ودر صورت

ثبوت فقدان ضرر، آن رامباح دانسته اند).

بااین حال این که عده ای می گویند: چی گونه میتوان امثال این گیاه راکه فاقد نص شرعی است حرام

دانست؟

درجواب می گویم: لازم نیست که شارع برای هریک ازمحرمات، نصی قراردهد وهرامرحرامی ناگزیر

باید منصوص باشد، بلکه در پرتونصوص ومقاصد تشریع، قواعد و ضوابط کلی را وضع نمود که در

ذیل آن جزیا ت فراوان و مختلفی قرار گیرد حصر قواعد و ضوابط ممکن است، ولی حصرو شمارش

مصادیق واجزاء تحت آن نا ممکن می باشد.

کافی است که شارع شی پلیدومضر راحرام گرداند. درآن صورت مصادیق فراوان وغیرقابل شمارشی

ازخورد نیها ونوشید نیهای پلید ومضرتحت آن قرار خواهد گرفت. لذا علمای اسلام، برتحریم حشیش

وسایرمخدرات- اگر چه فاقد نص معینی در رابطه با تحریم آن می باشد- اجماع دارند

نمونه بازاراین امر امام ابومحمد بن حزم ظاهری است که با وجود اینکه ایشان متمسک به ظواهرو

وحرفیت نصوص است، ولی هر چیز زیا ن آور راحرام دانسته است واین حکم را ازعمومیت و کلیت

نصوص استنباط نموده است ومی گوید:« واما دلیل اینکه هرچیز زیان آوری حرام است. گفتار پیامبر گرامی است که می فرماید:

{ ان اله کتب الا حسان علی کل شی .... فمن اضر بنفسه او بغیره فلم یحسن و من لم یحسن فقد خالف

کتاب اله« الا حسان علی کلی شیء»}

«: خداوند نیکی رابرای هر چیزی رقم زده است هرکسی نسبت به خود و دیگران زیان رساند، نیکی

انجام نداده هر کس که نیکی انجام ندهد، مخا لف دستور کتاب خدا است که برای هرچیزی نیکی رامد

نظرقرار داده است».

علاوه براین میتوان در استدلال این حکم به حدیث

{ لا ضررولا ضرار}

« زیان وزیان رساندن دراسلام نیست».

تمسک جست.

همان طورکه میتوان به این آیه قرآنی استدلال نمود:

{ ولا تقتلوانفسکم ان اله کان بکم رحیما}1

« وخودتان رابه قتل نرسانید زیرا خداهمواره باشما مهربان است».

        از جمله بهترین عبارت فقهی در با ره استعما ل مضرتها، همان عبارت امام نووی است که در کتاب« الروض» خود می گوید:

« هرچیزی که زیان آوربا شد مانند شیشه، سنگ سم و ...، خوردن آن حرام است وهرچیزی که زیان آورنباشد، خوردن آن حلال می باشد. خوردن چیزهای پاک ومستقذر مانند منی وآب بینی و ...، نیزبه

قول صحیح حرام میباشد ... تا آنجا که میگوید: نوشیدن دارويی که درآن مقدارکمی سم باشد، ولی غا

لباّ نوشیدن آن سلامت آور وبدان نیازباشد، جایز می باشد.

بعضی از مردم دراین قضیه به قاعده« اصل دراشیاء اباحه است مگرنص شرعی دال بر تحریم آن مو

جودباشد» تمسک جسته اند.بعضی ازعلمای اصولی دررد این موضوع، به عکس آن قا یل شده اند و

می گویند:« اصل در اشیاء حرمت است مگرنص شرعی بر اباحه آن باشد».

نظرصحیح میان این دوگروه، برتفصیل است. یعنی اصل درمنافع، اباحه است. به دلیل قول خداوند که

درمعرض امتنان بربنده گانش می فرماید:

{ هو الذی خلق لکم مافی الارض جمیعا}

« اوست آن کسی که آنچه درزمین است. همه رابرای شما آفریده».

امامضار، یعنی آنچه که باعث اذیت وآزاربدن، یاروان یاهردوی آنها گردد، اصل درآن، ممنوع وحرام

است. در دخانیت ضرری وجود دارد که نباید از آن غافل مانداین ضرر که یک ضرریقینی است وهیچ شکی درآن نیست، و منظور ازآن این است که مال و پول در چیزی مصرف می گردد که هیچ نفعی در

دنیا وقیامت ندارد، به ویژه هنگامی که قیمت آن گران واستعمال آن مشمول اسراف وتبذیر گردد وچه

بسا مخارج دخانیات بعضی از افراد زندگی یک خانواده راکاملاّ  تأمین می نماید.

افرادی هم که هنگام استعما ل دخانیات احساس آرامش روانی می کنند، به خاطر خود دخانیات نیست،

بلکه به خاطر این است که شخص بدان معتاد شده است. یعنی درست مانند سایر معتادان که بدان چیز

مورد آزویش می نماید. هرچند موذی ودر نهایت موجب ضرر و زیان باشد.

         امام ابن حزم درکتاب« المحلی» می گوید: اسراف حرام است. واسراف عبارت است از:

       1-  صرف مال درآنچه خدا حرام نموده خواه آن مال زیاد یا کم ویا حتی به اندازه بال پشه ای باشد.

 2-    اسراف و تبذیر در چیزی بدون نیاز ضرورت، به طوری که مصرف مال در چنین موارد،

شخص رافقیر گرداند.

       3- ضایع کردن ما ل وبیهوده آن را آتش زدن هرچند اندک باشد.

         خداوند متعا ل می فرماید:

         { ولا تسرفوا إنه لا یحب المسرفین }1

          « اسراف نکنید خداوند اسراف کننده گان رادوست ندارد».

 وکاملاّ واضع است که خرج ما ل در دخانیت واستعما ل سیگار به نوعی ضیاع کردن ما ل می باشد.

ازگفتاریکی ازعلما که آنرا قبلاّ نقل نمودم بسیار خوشم آمد که گفت: اگرشخص اقرار کند به اینکه در

دخا نیت هیچ گونه نفعی نیست با ید استعما ل برای چنین شخصی حرام باشد. به دلیل این که مصرف

ما ل به عنوان ضایع کردن ما ل تلقی می گردد، زیرادر ضایع کردن ما ل تفاوت نمی کندکه آن ما ل را

به دریا بیندازد ویاآن را با آتش بسوزاندیا از راهای دیگری ما ل خود را تباه کند. بنابراین اگرهمواره

این اتلا ف ما ل، زیان یقینی ویاظنی متوجه شخص گردد، حکم آن باید چگونه باشد؟  یعنی اگراتلا ف

ما ل وهم اتلا ف بدن باهم در شخص جمع شوند، چگونه باید باشد؟ وبسیارجای شگفتی است که افرا

دی بامیل واختیار خود، ضرربدنشان راباما ل آزاد خود می خرند.

دراستعما ل دخانیات ضرر دیگری نیزهست که بسیاری از نویسنده گان از آن غافل می باشند، وآن ضرر و زیان روانی است به عبارت دیگر اینکه عتیاد به دخانیات وامثال آن، اراده انسان رابردگی

می کشاندو اورا اسیر این عادت پلید میگرداندتا جايی که اگر روزی به نوبه دلایلء از قبیل احساس

ضرربربدن، یا تأثیر سوء آن بر روی فرز ندانش، یا نیازبه پول آن که در راه مفید تر ولازم تری آن

را حزینه نماید ویا ... بخواهد خود را ازآن برها ند، قادر به آن نباشد وبا توجه به این بردگی روانی،

بعضی از اشخاص سیگاری رامی بنیم که به خاطر ارضای این عادت وعتیا د به خرج فرزندان و ما

یحتاج خود و خانواده اش ظلم و ستم روا می دارند، زیرا دیگر نمیتوانند از آن اعتیاد رهايی یابند، و

اگر روزی بنا برموانع داخلی یاخارجی،از دست یابی به سیگار ناتوان باشد، زندگی اومضطرب وتعاد

لش باهم می خورد، آلش بد، فکرش مشوش وعصاب اوبا دلیل وبدون دلیل به هم میریزد.

وبدون هیچ شک وتر دیدی، این گونه ضررهاهنگام صدورحکم بر اشخاص سیگاری قا بل عتبار اند.

ازبررسی ها و تحقیقاتی که بیان نمودیم، معلوم گردید که اعتقاد به مباح بودن دخانیات به طور مطلق

فاقد دلیل و بلکه به صراحت غلط میباشد واگر باز براین اعتقاد اصرار ورزیم، به طور کلی از جوانب

مسأله غافل گشته ایم.همان مقدار زیان،که عبارت ازتباهی چزی ازمال برچیزی که هیچ سودی ندارد،

به علاوه بوی بدآزار دهندای که به دنبا ل دارد وهم چنین زیا نی که بعضی واقعی،  بعضی مظنون ویا

احتمالی است، برای علت ممنوعیت استعما ل آن کافی است. علا وه اگر براین هنگامی اولین روزهای

پیدایش توتون در سال یک هزارهجری که دانشمندان به اثبا ت ضررو زیان آن دست نیافته بودند تو

جیهی باشد، درعصرما که سازمانهای علوم پزشکی نسبت به بیان ضرروآثار زشت آن اجماع واتفاق نموده اند، وحتی خواص وعام از ان آگاهی دارد و زبان آمارمؤید آن است،  دیگر توجیهی برای فقیه

ومفتی نخواهدماند.( همان آمار سازمانهای پزشکی جهان که درسؤال مذ کور شدکافی است).

وقتی که نظریه مباح بودن مطلق ساقط ومردود گردید، نظریه فتوابه کراهیت ویا تحریم آن برای ما با

قی مانده است. واز آنچه قبلاّ بیان گردید، دلیل تحریم آن موجه تروقویتر میباشد وبخاطر تحقیق ضرر

ضرر بدنی، مالی روانی درشخص معتاد به سیگار،ماهم نظریه تحریم آن راترجیع دادیم.کسانی هم که

فقط به کراهت سیگار قایل شوندبایددیدکه آیا منظور، کراهت تنزیحی است یاتحریمی؟ کراهت تحریمی

ظاهرتراست. به سبب قوت عتبارات ودلایل که بیان گرقول وتحریم آن هستند واگرکسی ازصدور حکم

حرام تنازل نموده باشد از درجه کراهت تحریمی آن پاین تر نیامده است.

درهرصورت از جمله مقررات شریعت اسلامی این است که اصرار برسغایر انسان را به کبایر نزدیک

می گرداند و اینجاست که بین آن میرود که اصرار بر مکروه انسان را بر حرام نزدیک می گرداند. بعضی افراد دراین قضیه دارای شرایط ووضیعتی هستند که دیگران فا قد آن میبا شند که با و جود آن شرایط واعتبارات موجب تأکید آن می گردد. همان گونه که هنگام وجودآن شرایط ،حکم کراهت مورد

تأکید قرارمی گیرد وحتی به کراهت تحریمی انتقال می یابد. مثال آن ماننداین که شخصی بنا به نسخه

پزشک مطمعن ویا برحسب تجربه شخصی خود، ویادیگران، استعمال سیگار برای اومضر باشد. ویا

مانند این که شخصی برای نفقه ومخارج خود، خانواده یا کسانیکه شرعاّ نفقه آنان براو واجب می با

شد، وپول بهای آن دخانیات، نیاز مند باشد1ویااینکه سیگار ودخانیت از کشورهای دشمن مسلمانان،

وارد گردد وپول بهای آن سیگارها موجب تقویت آنان در برابرمسلمان گردد ویامانند اینکه ولی امرو

ویاحاکم شرعی مسلمانان دستور ممنوعیت استعمال سیگار رانموده باشد، درصورتی که طاعت چنین

اولولامری درغیرمعصیت خدا واجب میباشدویااینکه شخصی درعلم ودیانت الگوواسوه دیگران باشد.

مانندعالمان دینی وپزشکان و...

دراینجالازم وضروری است برای اینکه فتوای ما نسبت به سیگارودخانیات، عمومی وعادلانه باشداز

چندامر غافل نمایم وآنان راهنگام صدورحکم درنظرداشته باشیم.

اول:اینکه بسیاری ازاشخاص سیگاری آرزوی ترک سیگاررادرسردارند،ولی به خاطرریشه داربودن

این عادت در بدن واعصاب آنها، نسبت به ترک آن ناتوانند. به نحوی که اراده آنها توان رهايی از آن

رانداردواگر آن را ترک کنند دچار اذیت وآزار زیاد خواهند شد. چنین به میزان تلاش درترک سیگارو

ناتوانی در مقابل آن، معذور خواهندبود محاکمه هرکس بسته به نیت اوست.

دوم: اینکه تمایل مابه تحریم دخانیات بنا بروجود اعتبارات وشراعیط شرعی درشخص، به این معنی

نیست که سیگارهم ما نند نوشیدن شراب، ویا زنا ویا دزدی است، زیرا حرام دراسلام، دارای درجات

 است. بعضی آنها صغایرو بعضی کبایرمی باشندودرجه وحکم هر کدام غیرازدیگری است. کبایر، جز

با توبه نصوح، پاک نخواهند گشت،ولی صغایر،نمازهای پنجگانه، نمازجمعه،روزه وقیام ماه رمضان

وسایر طاعات وعبادات دیگرباعث کفاره آنان خواهدبود وبلکه به محض اجتناب ازکبایر، صغایرپاک

میگردند. (انشاءاله) ازابن عباس وبعضی ازسلف روایت شده است که اصرارودوام برگناه صغیره آن

را به کبیره تبدیل خواهد کرد، ولی باز این متفق علیه نیست.

سوم: اینکه حرام مورداختلاف، همسان درجه حرام مورداتفاق نیست. بنابر این مشکل است که انجام

دهنده حرام مورداختلاف را، فاسق به شمارآریم وحق اواز شهادت وامثال آن ساقط گردانیم. به ویژه

هنگامی که آن حرام مورد اختلافی( مانندسیگار) دامنگیر عموم شده باشد.

با توجه به تحقیقات وبررسیهای قبل روشن شدکه آنچه که سؤال کننده ازبعضی علمانقل نموده وایشا

ن حکم دخانیت رافقط برمدار توانايی وعدم توانايی مالی قرار داده اندو در نتیجه اگر شخص سیگاری

از بهای مصرف سیگار ناتوان باشد، سیگار برای او حرام واگر قادر به بهای مصرف آن باشد، برای

او مکروه گردد، چنین حکمی نه مقبول است ونه عمومیت دارد، زیرا ضرر وزیان بدنی وروانی راباز

باید درکنارضرر مالی مورد اعتبار قرارداد. انسانی غنی ودارا نمی تواند مال خود را ضایع گرداندوبه

خودآن را تباه «ماید، زیرادر درجه اول آن مال خداست ودرثانی،مال جماعت مسلمانان است.

همچنین اینکه درمتن سؤال بیان شده که بسیاری ازعلمای دینی سیگاری هستند، باید بگویم که اولاّ

اینگونه علمای برای خودادعای عصمت را ندارند ودرثانی بسیاری از آنان دراوان جوانی بدان مبتلا

شده اندوسپس اراده آنان دراراده آنان درقبال رهايی آن ضعیف گشته است وبعضی آنان باوجوداینکه

خود معتاد به کشیدن سیگارهستند، ولی باز فتوای تحریم آن راصادرنموده اند.

وقتی که استعمال دخانیات برای مرد، مذموم وناپسند باشد، برای زنان به مراتب بیشترناپسندومذموم

خواهد بودوبوی دهان آنان رابدوناخوش آیند زیبايی وتغیر رنگ دندانهای آنان خواهدبود وبوی دهان

آنان رابد وناخوشا یندمی کند. در صورتیکه زیبايی وجمال ازلوازم فطرت زنان می باشد.

سفارش من برای هرشخص سیگاری این است که باعزم قوی وتصمیم قاطع ازاین عافت، خودرابرها

ند، ترک تدریجی چندان مثمرثمرنخواهد بود. کسی هم که اراده ضعیفی دارد، باید درحدتوان ازشر آن

آن بکاهد. آن رابدیگران نیک نشمردوهیچ کس رابه استعمال آن تشویق نکند. ماننداین که به دیگران

سیگار تعارف کندویا به مهمانانش دراستعمال آن اصرار ورزد ودر دسترس آنان قرار دهد، بلکه باید

زیانهای مالی، جسمی وروانی آن رابرای دیگران باز گو کند که کمترین زیان آن است که شخص بنده

واسیرآن خواهد گشت. به طوری که توان رهايی ازآن را نخواهد داشت همچنین از درگاه خداوندمتعال

بخواهدکه اوراازاین بلای خانمانسوزنجات ورهايی بخشدومخصوصاّ سفارش من به جوانان این است

که خودرااز ارتکاب چنین آفتی که موجب تباهی صحت آنان و تضعیف نیرو وشادابی آنان خواهد بود،

جداّ برحذر دارند وبه دام واهمه و خیالات واهی که گویا سیگار کشیدن ازعلایم مردانگی ویا استقلال

شخصیت است، قرار نگیرند و کسانی هم که درهمان اوان جوانی بدان مبتلا گشته اند، به راهتی می

توانندخود را ازآن برهانند وبرآن غالب آیندکه اگربلا فاصله چنین اقدامی صورت نگیرد، اعتیاد آن بر

اوفایق می آید واورا مغلوب واسیر خود می نماید وجز کسانی که مورد رحم خدا گردند، نجات آنان از

این مصیبت، مشکل ومشکل تر خواهدبود.

سفارش من به دستگاههای تبلیغاتی این است که باتمام شیوه ها وروشهای خود،هجوم وحمله خودرا

متوجه دخانیت ومضارآن، نمایند به تهیه کنندگان و کارگردانان فیلمهای نمایشی و سینمايی وتلویزیو

نی وغیره سفارش می کنم که از تشویق استعمال سیگاربه وسیله ظهورونمایش آن به مناسبت وغیرمناسبت در صحنه هاجداّ پرهیز نمایند.

به دولتهای اسلا می نیز سفا رش می کنم که مبارزه با این آفت ر اسرلوحه کار خود قرار دهند وامت

اسلامی راازشرآن نجات دهند. اگرچه در راستای چنین مبارزهای خزانه دولت میلیونها ویا دلارزیان

بیند، زیرا تندرستی بدنی وروانی مردم، مهم تر وگرانبها تر از میلیونها وبلکه بلیونها ریال ودلارمی باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:34  توسط نوید الله تلاش  | 

قوم پرستی دیگر است وواکنش دربرابرقوم پرستان دیگر!

 سوره های قرآن کریم قابل چاپ

ا حیای مذهب بت پرستی  پیش از اسلام درسرزمین های اسلامی کنونی!

قبل ازینکه خورشید اسلام ازمطلع ام القرای مکه بدمد،دونوع بت مورد پرستش مردم قرار داشت،بت های مادی که ازسنگ وگل ساخته شده بودند وبت های که برمعنویت،دل وضمیر مردم حاکم بودند،این بت هاتفاخر نژادی وقومی بود،کم وقبایل عرب درین امر چنان غلو کردند،که اساس همه خوبی ها از نظر آن ها قوم وقبیله بود،با برپایی محافل و مجالس،افتخارات عشیره یی خود رابر می شمردندوحتی به مرده گان قبیله ی خود افتخار می نمودند،وبه اثبات برتری پوسیده گان قبور می پرداختند، که عصر مانیزچیزی کمتر ازان ندارد،طبق تفسیر بعضی مفسرین سوره ی مبارکه  ی الهاکم التکاثر...بدین مناسبت شان نزول یافت،بت پرستی معنوی که همان نیا پرستی و نژاد پرستی است،لطمه ی بزرگی بر نیت،اخلاق و افکار مردم وارد کرد،اختلافات ودشمنی های قبایل مختلف عرب مانند اوس و خزرج از همین بت پرستی معنوی منشا گرفت،وتلفات بی جبرانی همآورد داشت،اسلام باتشخیص این دردناسور،نخستین قدم را در اضمحلال این پدیده ی شوم گذاشت،پیغمبر خداباهجرت از مکه به مدینه قادر شد اقوام مختلف را زیر یک چترگرد آورد،میان قبایل دشمن نور محبت وبرادری راپراگَند،ازینجاه بود که زمینه ی درهم ریزی بت های مادی فراهم شد،قبل از دین مبارک اسلام هیچ تمدنی قادرنشده بود که اشخاص مانند بلال سیاه پوست را باآقا زاده یی که در تنعم زیسته، دریک محک قرار دهد،تنها اسلام قادرشد که بلال وسلمان بیگانه  را باشخصیت های سر شناس قریش چون ابوبکر، عمر، علی و عثمان دریک صف قرار دهد،مسیحیت در آخرین پله های دموکراسی هنوز کلیسای سیاه پوستان وسفیدان رانتوانسته ادغام کند،تمدن باشکوه اسلام فرق وبرتری انسان ها را مربوط به پاکدامنی وتقوای آنها ساخت،اگر نیک دیده شود اساس بت پرستی مادی را نیز میتوان در همین قبیله پرستی یافت،بت پرستی را مشرکین به ارث یافته بودند،چنانچه می گفتند(انا وجدناآبائناعلی امة واناعلی آثارهم مقتدون :یعنی ما برنقش گام های پدران خود اقتداءمی نمائیم)رعایت عرف  قومی و قبیله یی سبب تداوم پرستش بت ها شده بود،و یاآنجا که به نوح(ع)گفتند انؤمن لک وامتعک الارذلون(شَعرا)آیابه توصدق کنیم د رحالی که پیروان توپست نسب وپست صنعت اند،این بدان معنی است که از دیدگاه آنهابه علوو شرافت نسبی درین معامله لطمه خواهدرسید، اسلام هرگز قوم ،نسب وپیشه رامعیار برتری قرار نداده،چه رسد به آنکه ظلم وستم را بر آنها روادارد،در عصر کنونی اهرم فوقیت طلبی قومی وقبیله یی بالاتر از عصر جاهلیت رسیده، تعدادی زیرنام فرهنگ وکسانی بانقاب غیرت قومی ،بر اصول وقواعد اسلامی پشت پاه زده اند،در حال حاضر آگاهی دینی به دلایل برگردانی آن از زبان عربی به السنه ی ملی نسبت به قرن گذشته در جایگاه بلندی قرار دارد،اماتفاخر نسبی، نژادی و قبیله یی  سدبزرگی درراهِ تحقق عملی آن گردیده،استفاده از انکشاف وسایل اطلاع جمعی،در کشور های فقیر بویژه در کشورما تاحدی کمتر بجاه صورت میگیرد،تفاخر قومی در موارد زیادمنجر به انکشاف منفی اوضاع تا سرجدتجزیه و انحلال هویت ها شده،ما شاهدیم که در بساموارد،قبایل به قدرت رسیده ،ازبه رسمیت شناختن ابتدایی ترین حقوق رعیت زیر فرمان ابا ورزیده اند،همه راکمتر از خود دانستته،بحیث یک موجود زنده هم بدیگران ارزش قایل نمی گردند،ملت باید به این سد مسدود کننده ی تعالی و ترقی کشور هجوم بَردوآنرا فرو ریزد،تا ازین قید شیطانی آزاد نگردیم،و پیوند خود را بافرامین خدااستوار نسازیم،راهی برای پیشرفت نداریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:25  توسط نوید الله تلاش  | 

(1) آغاز اضطراب

بسم الله الّرحمن الّرحیم

زنگار اضطراب

در یک شب، ورق چنان برگشت و کار ها در مسیری به جریان افتاد که برای خوش بین ترین آدم ها باور کردنی نبود. آن شب، هارون الرشید در زندان بغداد، به همراه استاد فرزانه اش یحیی برمکی،مرگ را انتظار می کشید، هارون دچاراین پندار بود که آن شب راسحری نیست،اگر  هم چندان امتداد بیابد که سپیدۀ صبح بر دمد، سرنوشت شان به خون خواهد آغشت. هارون ا لرشید می پنداشت، دیری نمی پاید که در غرفه شان گشوده شود و مأموران مرگ به ملاقاتشان بیایند، مأمورانی که خدمت هادی خلیفه میکرند. دستوراتش را بی کم و کاست به انجام می رساندند و سر مخالفانش را گوش تاگوش می بریدند، مأمورانی که جلادان خلیفه یی سنگ دل بودند. او بار ها در نظرش مجسم کرده بود که چه بر سرشان خواهد آمد؛ هارون تصور میکرد که ابتدا در زندان را خواهد گشود و او محیی را کشان کشان به میانه میدان شهر خواهند برد، سپس جلادان، خنجر برشاه رگ شان خواهند کشید و خونی که از بریده گی ها، فوران می زند را در تشتی زرین، گرد خواهند آورد، و سر آن دو را از تن جدا خواهند کرد، هم سر استاد را و هم سر شاگرد را! بعد سرها را کنار هم در تشت خون قرار خواهند داد و به نزد هادی، خلیفۀ عباسی خواهند برد، به نزد برادر قدرتمند و سنگ دلش، تا پاداش خودرا دریافت دارند. با آنکه هارون، از زنده گی دل ربرگرفته بود و خود را برای مردن آماده کرده بود، آن هم مرگی فجیع، یک دنیا آرزو و حسرت در دلش می جوشید، آرزوی زنده ماندن، در بزم های طرب خیز حضور یافتن، به نوای ساز ابراهیم موصلی گوش فرادادن، به نوای ساز بزرگترین هنرمند زمانه گوش سپردن، هنرمندی که جای زخمه زدن بر سیم های ساز، بر دل و جان آدمی زخمه می زد و تار پود و جودش را  به اهتزاز وامی داشت. او به راستی می خواست زنده بماند، شب های بغداد را در کاخ های بنی عباسیان به صبح پیوند دهند، شب های آکنده از رقص و آواز، شب های می گساری ها و هرزگی ها. او عاشق شب زنده داری و می خواست شب ها تا پیش از به اسارت خواب درآمدن به هنر نمایی زیباترین زنان خوش خرام و تیز گام، چشم بدوزد، زیبایانی که لطافت و طراوت گل های تازه شکفته در سپیده دمان داشتند، برخی از این زیبایان، دخترانی بودند که برده فروشان آنان را می ربودند و از کانون گرم خانواده گی دورشان میکردند، و بعضی نیززنانی بودند که به امید دست یابی به مال و منال بیشتر، برده فروشان همراه می شدند، انواع پزیرایی و رقص را از برده فروشان و همکاران شان فرامیگرفتند و هنگامی که به چندین هنر آراسته می شدند، برده فروشان آنان را به بغداد می کشاندند،  در بازار برده گان به رقص وامیداشتند و آنهای که هنر و جمالی افزون تر داشتند سر از کاخ های خلفای عباسی به در می آوردند و وادار به خدمت در بزم های اشراف و قدرتمندان می شدند، خدمتی موقت، خلفای عباسی دوست نمی داشتد پیچشها و خرامش های توفانی زنان و دختران را، بطور مکرر ببینند، آنان تنوع طلب بودند، در جستوجوی چهره های تازه بودند و زیبایان تازه. هارون الرشید، چنان سوادهایی را در سر می پرورد، سودای حضور یافتن در چنین بزم های، اما او در زندان بود و از قراین چنین برمی آمد که می بایست تاچندی دیگر، به مردگان بپیوندد!او درآن زمان فقط بیست و دوسال داشت، یعنی تازه جوانیش آغاز کرده بود، یعنی برای   لزت بردن از زنده گی، راه دور و دراز را درپیش روی داشت، او مرگ را برای خود زود می دانست، مرگی که لحظه به لحظه، سایه اش بر سر او یحیی برمکی، سنگین تر می شد. هارون، پیش از افتادن به رندان، همه شب در بزم های شاهانه شرکت می کرد، بزم هایی که گاه هرزگی و فساد درآن، به اوج می رسید؛ بزم هایی که درآنها علاوه بر آن که ساقیان مرمرین پیکر، باده پیمایی می کردند، علاوه برآن که ماه رویان می رقصیدند، دست می افشاندند و پای می کوبیدن، و علاوه بر آن که هنرمندانی چون ابراهیم موصلی سازهای شان را به نوا درمی آوردن. افرادی چون ابونواس و ابوالعتاهیه هم حضور می یافتند، که از دهان و کلام شان، گلٌ می ریخت و شیرین ترین سخنان را آغاز می کردند و شورانگیزترین سروده ها را تحویل می دادند، آنان شاعران و شوخ مشربانی بودند که خطبه فصاحت و بلاغت در باره ظرافت ها و طراوت ها به بهترین وجهی بیان می داشتند، شاعران و گویندگانی بودند بلند پایه، نازک خیال و رقابت ناپزیر، که موشکافانه همه جریان هایی را که در اطرافشان می گذشت می دیدندو به رشتۀ کلام می کشیدند، کلمات ساده را چنان کنار هم ردیف می کردند که معناها و مفهوم های مؤثر و دگرگون کننده می یافتند، کلماتی که هم به روان انسانها اثر می گذاشتند، هم دل های شعر دوست را نوازش می کردند.و هنگامی که همین سروده ها و ترانه ها به یاری سازها بر می خاستند یا بر زبان آوازخوانی جاری می شدند، به رقصندگان زیبا چهره، شور و حالی می دادند ،انگار که خونی تازه در وجودشان می دمیدند و بر نیرو و توان شان می افزودند.هارون الرشید آرزوی زنده ماندن را در دل داشت و در حسرت حضور در چنان بزم هایی می گداخت، ولی چه حاصل از چنین آرزویی؟ چه فایده از چنین حسرتی که تحقق یافتنش، تردید انگیز بود و جایی برای کم ترین امیدواری نمی گذاشت. برای او این یقین حاصل شده بود که مرگ، لحظه به لحظه، فاصله اش را کم می کند و دیری نمی گذرد دژخیمان از راه می رسند و وظایف خونین شان را به انجام می رسانند، همین یقین ، غمی سنگین و سیال را به جانش انداخته بود، غمی که سکون نمی شناخت، از قلبش سرچشمه می گرفت، جاری می شد و به همه ای ذرات تنش نفوذ می کرد. اما در آن ساعات، بر خلاف هارون الرشید، استادش یحی برمکی، آرام و خونسرد بود! انگار که نه زندانی در کار است و نه اعدامی! او به دیوار نمور زندان تکیه داده بود و بدون از دست دادن آرامش و متانتش، چشم در چشم سر نوشت دوخته بود؛ یحی نه بیقراری میکرد، نه به ترس مجال اظهار وجود می داد و نه از مرگ پوایی داشت، او امیدوارانه، نقشه ها یش را در سر مرور می کرد و گاه خسته از بی وقفه اندیشیدن، تبسم بر لب، هارون  را می نگریست، به شاگردش، به شاگرد جوانش که چون او به زندان افتاده بود و به سانٍ مرغی سَرکَنده، یک دم آرام و قرار نداشت، دایم تغیر وضعیت می داد، گاه به دیوار تکیه می زد ،گاه سر بر بالش می نهاد و روانداز چرکین و فرسودهُ زندان را به روی خود می کشید و چشم به راه حوادثی می شد که احتمال می داد با ورودشان، به زندگی اش پایان دهند.
     

 

در غرفۀ تنگ و نیمه تاریک زندان، دو تخت چوبین قرار داده بودند، یکی برای هارون الرشید و دیگری برای یحیی برمکی، آن اتاقک، هیچ مزیتی بر دیگر غرفه های زندان بغداد نداشت، به غیر از این که در غرفه های دیگر چندین تن حبس شده بودند و در آن غرفه فقط یحیی و هارون. تخت ها ، رو به روی هم کنار دیوار قرار داشتند و میان دو تخت اندکی فاصله وجود داشت که تشکیل یک راهرو را داده بود، راهرویی تنگ، که حتی یک نفر نمی توانست به آسانی از آن گذر کند. به هر یک از آنان، فقط بالشی استوانه یی شکل داده بودند و رواندازی؛ بالشی که از سختی، با سنگ سرٍ رقابت داشت و رواندازی که از شدت کثیفی، تغیر رنگ داده بود و از فرط کهنگی و فرسودگی، چیزی به نخ نما شدن و پوسیدنش نمانده بود. شب از نیمه گذشته بود و آن دو بر تخت شان نشسته بودند و تکیه به دیوار داشتند، هارون پس از بارها تغیر حالت دادن، نشستن، آریمیدن و برخاستن، چاره را درآن دیده بود که بنشیندو زانوی غم را در بر گیرد و منتظر مرگ بماند. یحیی، حال هارون را درک می کرد، به او حق می داد که بی تاب و قرار باشد، اما یحیی با زمانه هر دم دیگرگون شونده آشنایی داشت و می دانست آن را ثباتی نیست، می دانست زمانه، همیشه به یک حال و وضع نمی ماند.یحیی ساعتی هارون الرشید را به حال خود گذاشت، به امید آن که وضعش خوبگیرد، اما چون دریافت که آشفتگی و خودباختگی هارون الرشید را پایانی نیست، با کلامش، حصار سکوت را فروریخت و به تسلای خاطش کوشید: - بر تو چه می گذرد هارون؟ آرامی قرارت را از دست دادایی، خودت را چنان باخته یی که حدی بر آن متصور نیست، حالت آهویی گرفتار را که لبه تیغ تیز صیاد را بر گلوگاهش احساس می کند.هارون الرشید، نگاه افسرده اش را در فضای نیمه تاریک اتاقک زندان، پرواز داد، استادش را نگریست که چون او، تکیه بر دیوار داشت، و امیدش را چون سد سکندر، نفوذ ناپذیر و پایدارانه حفظ کرده بود. و چهره اش در پر تو لرزان مشعلی که بر بالای در ورودی نصب کرده بودند، از آرامش، نشانه ها داشت.یحیی پس از بر زبان آودرن کلامش، به روی هارون الرشید لبخند زد و منتظر جواب و واکنش زندانی جوان ماند. هارون از دیدن چنان صحنه یی نتوانست شگفتی اش را در پرده ببَر، او اعجابش را به رشتهء کلام کشید: - صحبت مرگ و مهلکه در میان است! چه گونه می شود خود را نباخت؟ چه گونه می توان آرام ماند و در چنگال اضطراب گرفتار نیامد؟ و فا صله یی اندک میان سخنانش انداخت و ادامه داد: - نباید تا به سپیدی گراییدن آسمان و برومیدن سحر، چندان زمانی مانده باشد، مسافتی که میان ما و مرگ قرار دارد اندک است، زمان به سرعت درمی نوردد، تا ما را به دست جلادان گرفتار سازد؛ یحیی مگر تو باور نداری در بیرون از این اتاقک، در خارج از این غرفه مرطوب و نمور، مرگ در کمین نشسته است تا صیدمان کند؟ یحیی، پنجۀ دستانش را از هم گشود و ریش بلند و جوگندمی و پرپشتش را شانه کرد و برای دلداری بخشیدن به سَروَر و شاگردش، برایش دلیل آورد:- مرگ، نه درین زندان و این غرفه، بلکه در همه جا در کمین ما است، بهتر است بگویم، مرگ در همه جا به کمین نشسته است تا انسان ها را به دام اندازد، ما باید ضمن باور داشتن واقعیت مرگ، از زندگی هم دل بر نگیریم، چه فایده دارد برای حوادث از راه نرسیده، خود را باختن؟ به ترس و واهمه امکان بالنگی دادن و از شدت و حشت، زلزله به ارکان وجود خود انداختن؟ هارون، مجداً شگفتی اش را در کلامش ریخت: - ما را تا ساعتی دیگر می کشند، سرمان را از تن جدا می کنند، تن مان را بر افراز دروازه یی می آویزند و سرمان را بر دروازه یی دیگر، تا مردم با دیدن اجساد ما دریابند مخالفت و دشمنی با خلیفه، چه عواقبی در پی دارد! و تو با دانستن همۀ این واقعیت ها خون سرد مانده یی و مرا به آرامش می خوانی؟ لبخند امیدوارانۀ یحیی، پر رنگ تر شد، او سرش را جلوبرد، نگاه نافذش را به چشمان هارون دوخت و گفت: - مادامی که حادثه یی روی نداده است، نباید امید از دست داد و به غم نشست، اگر قرار باشد مرگ مان از راه برسد، هیچ چیز نمی تواند مانعش شود و آمدنش را به تآ خر بیاندازد، در چنین هنگامی ما باید مهمانوازانه مرگ را بپذیریم و حضورش را باور بداریم اما اگر هنوز سرنوشت، مرگ را در زندگی مان رقم نزده باشد، هیچ عاملی قادر نیست ما را از هستی ساقط کند. و بعد برای آرام کردن هارون، برایش دلیل آورد:- همیشه اندیشیدن به فاجعه و انتظار فرارسینش را کشیدن، دردناک تر است از زمان که در دِل فاجعه قرار گرفته ایم، ترس از بلای نیامده، همواره اعصاب فرساتراز هنگامی است که با بلا درگیر شده ایم. به همین جهت پیشنهاد می کنم از این مدتی که تا سحر وقت مانده، است، استفاده ببریم. اگر مرگ در تقدیر ما است چه لزومی دارد همین چند ساعت باقی مانده را به شرنگ انتظار بیامیزیم . اوقات مان دا تلخ تر کنیم و اگر ما را نوبت مردن نرسیده است و به خواست خدا زندگی مان ادامه یابد، چه ضرورتی دارد، با مغزی غبارِ اندوه گرفته، با دلی زنگارِ اضطراب بسته، به استقبال زنده گی برویم؟ هارون ناباورانه او را نگریست، سخنان یحیی به ظاهر منطقی بود، اما باور کردنش برای زندانی جوان مشکل بود، او اطمینان داشت که تا پایان زندگی اش، چندان فرصتی برایش نمانده است، از این رو ناخود آگاه می کوشید که گفته های امید بخش یحیی را باور نکند؛ آنها را نپذیرد و میان بیم و امید در بلا تکلیفی به سر ببَرد. این بلاتکلیفی، سر انجام هارون را به جان آورد و او را بر آن داشت تا از استادش، راهی را جویا شود برای تحمل کردن گذر زمان، به همین جهت به جان آمده از فرط استیصال سوًال کرد:- می گویی در چنین زمانی چه باید کرد؟ یحیی بر تختش دراز کشید، سر بربالش نهاد، به سقف غرفه نگاه دوخت و پاسخ داد:- با اندیشه های فرح زا، و با به یاد آوردن خاطرات خوش، باید غم را از دل خود برانیم، تجدید خاطرات شیرین، ما را از تلخی این اوقات برهاند و کسی چه می داند فردا چه پیش خواهد آمد، شاید فردایی روشن فراروی مان قرار داشته باشد؛ از بازی های روزگار هیچ کس خبر ندارد. هارون با نومیدی به سخن درآمد:- مگر چنین کاری شدنی است، آن هم درآن لحظات سنگین و دردبار، من کم ترین روزنه امیدی در زندگیم نمی یابم. یحیی برمکی با لحنی قاطع به او امید داد:- دل قوی دار هارون، بر جایت بیارام، بر بسترت دراز بکش و از یاد مَبَرکه هیچ یک از لحظه های زندگی انسان ها، شباهتی با هم ندارند، آدمی در اوج شادمانی با فاجعه یی غیر مترقبه مواجه می شود. یا در هنگامی که دل از زندگی بریده است، تحولی در وضعش پدید می آید که او را به شادی می کشاند و به زندگی امیدوارش می کند، همه چیز ها فانی اند، لحظه ها غم ها و شادی ها. و برای آنکه بر تأثیر کلامش بیفزاید، بار دیگر تأکید کرد:- بر بسترت دراز بکش و به شیرین ترین خاطرات زندگی ات مجالٍ حضور بده، به خیال های دل پذیر متوسل شو، تا آرامشی بیابی. با آنکه باور داشتن و پذیرفتن چنین حرف ها و توصیه هایی برای هارون، مشکل بود، به ناچار به آن تن داد، بر بسترش دراز کشید و کوشید افکار منفی را از مغز خود دور کند و پیشنهاد استادش یحیی برمکی را، عملی سازد و اوقاتش را به خاطراتی شیرین، بیامیزد، به دیار خاطره ها راهی شود و مرغ تیزبال افکارش را به پرواز درآورد و به روز های خوش زندگی اش سفر کند. هارون روز هایی را بیاد آورد که الماسی درخشان و خوش تراش را بر دستارش می نشاند، الماسی شفاف و بی رگه، به بزرگی یک تخم مرغ و جامه های زربفت می پوشید، کفش هایی را که از پوست حیوانات خوش نقش نگار تهیه می شد، به پا می کرد، در استفاده از جواهر، افراط به خرج می داد، گردن آویزهای متعددی به گردن می آویخت که جملگی از صیقل ترین مرواریدها بودند و خوش رنگ ترین لعل ها، زمردها، و یاقوت ها، حتی دسته شمشیری که به کمر می بست مجموعه یی از مروارید های ریز بود و بر غلافش، نقش هایی دیده می شد که ماهر ترین هنرمندان با استفاده از دُرّ و گوهر پدید آورده بودند.هارون الرشید همواره خود را با خرمنی از جوهرات می آراست، او به رنگ سیاه علاقه یی وافر داشت، بیشتر اوقات جامه سیاه رنگ بلند می پوشید که تا زانویش می آمد، و نیز شلواری به همان رنگ به پا می کرد. جواهرهایی که او به کار می برد، در متن لباس های سیاه رنگش، جلوه یی بیش تر می یافتند، مخصوصاً هنگامی که او از نقاطی می گذشت که با نور آفتاب روشن شده بود. دّر و گوهرها در زیر نور خورشید، درخشندگی افزون تری می یافتند و نگاه ها را به خود جلب می کردند. هارون الرشید، بلند قامت و فربه بود، با پوستی سفید و روشن، او از جمله مردانی بود که ریش در عنفوان جوانی، بر صورت شان جاخوش می کند، هارون ریشی پر پشت بلند داشت و گاه ریش خود را نیز با جواهر زینت می داد . او همیشه می کوشید با کارهایش همگان را متوجه خود سازد، اما در شب ازدواجش با زبیده، هارون الرشید بیش از هر زمان، خود را آراسته بود، نظمی به ریشش داده بود، بهترین جواهرات را به کار برده بود و خوش دوخت ترین لباس را بر تن کرده بود. در آن شب او از همه مهمانان، بیشتر به چشم می آمد حتی از برادرش هادی که به تازگی به خلافت رسیده بود. هارون بیاد آورد برای عروسی اش، بی اندازه خرج شده بود، مادرش خیزران همۀ مسولیت های آن جشن را به عهده داشت و به امر او همه کاخ های بنی عباسیان را با خوش بوترین گل ها، زینت داده بودند، کرور کرور درهم و دینار هزینه کرده بودند تا جشنی بپا دارند که مناسب خاندان بنی عباسیان باشد. مردم بغداد بیاد نداشتند که در طول زندگی شان، چنان جشنی مفصل و مجللی به پا شده باشد، در همۀ میادین شهر، سفره هایی رنگین گسترده بودند، سفره هایی مملواز بهترین خوراک ها، شیرینی ها، میوه ها و شربت ها و هزاران غلام و خدمتگزار وظیفه پذیرایی از مردم را به عهده گرفته بودند، جشنی که پنجاوپنج هزار هزار دینار، خرج برداشته بود. زبیده را نیز مشاطه گران، چنان آرایش داده بودند که با زیبایی اش، هر بینده یی را به تحسین وامی داشت، زبیده دختر اعم هارون الرشید، دختری از خاندان محتشم عباسیان. او دختر جعفر و نوه منصور بود، نوه دومین خلیفه تجمل گرای آن خاندان، کُنیه « ام جعفر» بود.او هم قامت کشیده و بلند داشت، به سر می مانست، هنگامی که راه می رفت، سر وی را تداعی می کرد که خرامان به حرکت درآمده است! او هم چون هارون، پوستی سفید داشت، به سفیدی برف، که خونی شاداب و جوان، طراوت به آن بخشیده بود، خونی که او را اندکی به سرخی متمایل کرده بود؛ خونی که رنگ به رخسارش می زد، و موهایی بلند داشت، موهایی صاف و شبگو، و نیز ابروانی باریک و کمانی که بالای بینی اش در آستانۀ پیشانی به هم می پیوستند، و چشمان درشت و افسونگر داشت، به دلفریبی چشم غزالان، که یک دنیاه عشق در آن ها جای گرفته بود، چشمانی سخن گو و غزل خوان، که عشق در آنها، حضوری پایدار داشت، به غیر از اینها، بینی کشیده، لبانی باریک، گونه هایی برجسته، چانه یی گِرد و خوش تراش و ... او مبدل به مجموعه یی از زیبا یی ها کرده بودند،مجموعه یی نفیس که بسیاری از مردان آرزوی بدست آوردنش را بر دل می پروردند؛ ولی همه زیبایی های چهره و همه ظرافت اندام زبیده، و چشمان یساه و گویایش یک طرف؛ اگر زبیده از آن همه زیبایی وظرافت برخوردار نبود و فقط همان دو چشم سیاه و درشت را داشت برای زیباه به شمار آمدنش به کفایت می کرد برای عقل را از سر مردها گریزاندن، به هوس های شان امکان جوانه زدن دادن و دیوانه شان کردن؛ همان چشمان کافی بود تا ستاینگان زیبایی را به غزل سرایی وادارد: چشمانی که نازمی فروختند، فرمان می دادند، افسون می کردند و مقاومت سرسخت ترین آدم ها را می شکستند.آن همه ظرافت، آن همه لطافت و ملاحت را در کم ترزنی می شد سراغ گرفت. زبیده همه آنها را داشت و چیزی فزون تر از جمال دلارایش، چیزی بیشتر از شیرین گفتاری و خوش کرداری، و آن غرور بود، غروری که سالها در نازو نعمت به سر بردن، در کاخهای مجلل زیستن، ده ها کنیز و غلام دست به سینه داشتن، صد ها ستایشگر را در کنار خود دیدن، همه فرمانهایش بی هیچ درنگ انجام شدن، به او بخشیده بود، غروری که جزء جدایی ناپزیر و تفکیک نشدنی وجودش شده بود، غروری که خود خواه و خود پسندش کرده بود و او را به مرحله یی رسانده بود که اگر کاری در مسیر نا مطلوبش قرار می گرفت، اگر خواسته اش چنان که انتظار داشت بر آورده نمی شد، غم به جانش می افتاد و او را بر آن می داشت که شدیدأ واکنش نشان بدهد.هارون الرشید پس از ازدواج با زبیده، به ظاهر همسر او شده بود، اما در واقع حلقه غلامی او را به گوش کرده بودو پاره یی اوقات در زمره کسانی قرار می گرفت که بی چون و چرا فرمان های زیباترین زن عرب را می بردند و برای خواسته هایش، از جان و دل مایه می گذاشتند. آن شب، در زندان، هارون با روحیه یی درهم شکسته، مغزی خسته و دلی آکنده از هیجان و اضطراب،به مرور خاطراتش پرداخته بود تا سحر از راه برسد، تیرگی را از صفحۀ آسمان بزداید و تکلیفش را روشن کند. او عاشقانه زبیده را دوست می داشت، اکثر فرمانها یی را که از دهن شهد آلود همسرش بیرون می آمد، انجام می داد، بدون آنکه درآن درنگی در کار کند، هارون الرشید این شیوه خدمتگذاری پیشه کرده بود تا گردِ ملامت بر دل زبیده ننشیند و از هر حیث رضایتش را فراهم آورد، با این وجود، گه کاه همسرش با او بر سر خشم می آمد، بی اعتنایی پیشه می کر، یا دست به کارهایی اهانت آمیز می زد؛ در چنان مو قعی هارون از خود بی خود می شد، خود را حقیر می یافت، دست و پایش را گم می کرد، عزت نفسش را نا دیده می انگاشت و پای پیش می گذاشت تا به هر بهانه یی که شده است، به گرانی از دست رفتن غرور مردانه اش، یا ارمغان کردن هدیه یی که از ارزش مادی بالایی بر خوردار بود. زبیده را بر لطف بیارد. با ها اتفاق افتاده بود که او پس از قهر زبیده، غمناک به شراب نشسته بود، با آدم های خوش مشرب و شیرین کلام، هم پیاله شده بود و بعد از آن که رخوت و خَلسه شراب در رگ ها یش جاری شده بود، هدیه یی گران بها دیده و همسرش را نزد خود احضار کرده بود، تا بیاید و در کنارش بنشیند، به نوای ساز ها گوش فرا دارد، اشعار دگرگون ساز سرایندگان نازک خیال و بی رقیب زمانه را بشنود، ساعتی را به خوشی بگذراند و پس از رفتن شاعران و نازندگان، تغیر رویه بدهد، ملایمت پیشه کند، به ملاطفت بگراید، فضای شبستان و تالار را به عطر عشق بیالاید و ساعات باقی مانده شب را با حدیث عشق به صبح بکشاند؛اما اغلب این تدبیر هارون، نتیجهۀ معکوس می داد، زبیده از قهرش دست بر نمی داشت و به جای خود، کنیزکی را به مصاحبت هارون الرشید می فرستاد تا به او بفهماند که شایستگی و هم کلامی و هم دلی با زنی از خاندان بنی عباس را ندارد! چنین کاری در نظر هارون، بزرگترین اهانتی بود که یک زن می توانست در حق همسرش روا کند، مع الوصف او، این گونه ها اهانت ها را تاب می آورد و شبش را با کنیزان می گذراند تا هدیه یی را که همسرش به او تحمیل کرده بود، بی نصیب نگذارد! هارون در زندان به خاطر آورد شبی را که در سرای جعفر برمکی مهمان بود، جعفر برای او بزمی بر پا داشته بود، بزمی مجهز به همه آلات و ادوات طرب و شادی و هرزگی. جعفر برمکی می دانست دوست و مهمان صاحب اقتدارش، دل باختۀ نوای خوش است و رقص های پر کرشمۀ زنان دل فریب، از این رو کنیزکی را که به تازه گی از بازار برده فروشان بغداد خریده بود، به آن بزم آورده بود، کنیزکی بنام دنانیر، به خوردار از صدایی مشابه مرغان خوش الحان، کنیزکی فتان تر و طنازتر از همۀ زیبا یان افسانه یی عرب؛ و دل آراتر از همه رقاصه ها و کنیزکانی که به بزم های بنی عباسیان با وجود خود رونق می بخشیدند. رقص کرشمه آمیز و پر خرامش و آواز دلنشین دنانیر،زود تر از آنچه که به تصور بجنگد، کار خود را کرد، و با آنکه هارون به تازگی، تن به ازدواج با زبیده سپرده بود او را به دام خود انداخت و به بند کشید. آن شب هارون حتی لحظه یی هم از دنانیر، دیده بر نمی گرفت، کاملاً مسحور هنر نمایی او شده بود و در گرماگرم رقص کنیزکان، جعفر را مورد خطاب قرار دادو چه زیباه می خواند این زن! انگار خوش آهنگترین سازهارا در گلاویش جاداده اند؛ چه زیباه می رقصد و چه حرکات موزونی دارد، اگر ابونواس یا ابوالعتاهیه این جا بودند و او را می دیدند، یک دیوان شعر در باره اش می سرودند و صداها غزل برایش می پرداختند! جعفر در برابر این ستایش ها، لبخندی بر لب آورد و گفت: من دنانیر را برای تو از بازار برده فروشان خریده ام، از برده فروشی به نام صلاح که بهترین کنیزکان را از اقصی نقاط جهان به دام می اندازد، کافی است آدم، لب تَر کند تا او، ده ها کنیز عرضه بدارد، از همه رنگ و باب سلیقه های متفاوت مردان، اما صلاح، آدم دندان گِردی است، بخاطر پول و طلا همه کاری انجام می دهد. در هر صورت این کنیزک هدیۀ من به تواست، من تااکنون به خلوتش پا نگوشده ام، او را برایت نگه داشته ام، حالا هم اختیار با خود تو است، می توانی همین امشب او را به همراه ببری، اگر خواستی می توانی همدمش شوی، اگر خواستی می توانی او را به دیگری ارمغان و اگر خواستی می توانی او را به خدمت با نویت زبیده در آوری، او به تو تعلق دارد و تابع دستورات تو است. هارون نگاه شگفت آمیزش را به او درخت و زبان به ملامت گشود: چه میگویی جعفر، مگر آدم می تواند از چنین زنی دل بگیرد و او را به دیگری ببخشد؟! پاک در مانده ام که چه کنم، خودت می دانی من تازه ازدواج کرده ام، من چه گونه می توانم زنی چنین زیباه را به قصر ببرم؟ زبیده اگر او را ببیند سر به نیستش می کند و رفتارش بامن اهانت آمیز تر می شود.جعفر او را به باد انتقاد گرفت: یک زن حق ندارد به مردش اهانت تورزد، تو چه گونه به او اجازه داده یی که احترامت را نگاه ندارد؟! توباید کاملاً او را تحت نفوذ خود درآوری، نه این که چندان آزادش بگذاری که هرکاری دلش خواست به انجام برساند. و باز پرسشی، کلامش را دنبال کرد: مثلاً چه اهانت ها یی در حقت روا می دارد؟ هارون الرشید با جعفر برمکی به آن میزان از صمیمیت رسیده بود که هیچ مساله یی را از او پنهان نمی داشت، از این رو بی درنگ پاسخ داد: هر گاه که زبیده بر من خشم می گیرد، مرا به شبستان خود راه نمی دهد، در چنان شب هایی او کنیزانی را به خدمت من می فرستند تا با این کارش به من بفهماند شایسته معاشرت با بنی عباسیان نیستم. جعفر برمکی خندید و به شوخی گفت: این منتهای سعادت یک مرد است که همرش چنین اهانت هایی را در حق او روا دارد! این هایی که می گویی اهانت نیست، خوش اقبالی است! در صدد رهنمایی هایی هارون الرشید برآمد: تو این حق را داری که با کنیزان اهدایی زبیده خوش بگذرانی و اگر روزی همسرت تورا متهم به بی وفایی کرد، به او بگویی شایسته ندیده یی، هدایایش را ارج نداری، می توانی ادعا کنی به احترام زبیده، بر آنها دست گشاده یی. و خنده اش را بدرقه سخنانش فرستاد و سوال کرد: آیا در میان آن کنیزان، زنانی خوش سیما و خوش اندام هم بوده اند؟ هارون الرشید با تکان دادن سرش به نشانه تصدیق، پاسخ داد: چند تن از کنیزانی را که به خوابگاه من فرستاده است از زیبایی خاصی برخوردار بوده اند، اما بقیه کنیزان با آنکه ملاحتی داشته اند به پای آن چند تن نمی رسیدند. جعفر نتواست شگفتی اش را ابراز ندارد: چه گونه زبیده دست به چنین به احطیاطی بزرگی می زند؟ من تصور می کردم او زنانی را به حضورت می فرستد که نه چهره یی زیباه و نه اندامی موزون دارند. هارون پاسخ داد: کار زبیده، ناشی از بی احطیاطی نیست، بگذار صریح بگویم ناشی از غرور است، او خود را زیباه تر و گل اندام تر از همه می داند. و متفکرانه به کلامش ادامه داد: زبیده به زنان دیگر حسادت نمی ورزد، اما دنانیر چیز دیگری است، دنانیر گل خندانی است که چندین هنر دارد، مسلم میدانم اگر چشم زبیده به او بیافتد، او را زنده نخواهد گذاشت و به نظر من حیف است چنین نو گل خندانی پژمرده شود. جعفر با پیشنهادش به افکار هارون الرشید پایان داد: هارون، مسلماً می دانی من و پدر و برادرانم تا چه اندازه دوستدارت هستیم و به تو وفاداریم،ما خوشی و موفقیت را می خواهم، به همین جهت هر کاری که رضایت تو در آن باشد، انجام می دهیم تا غبار اندوه بر پیشانی ات ننشیند و ناخوش دل نشوی. و یک بار دیگر به او اطمینان داد: و نیز میدانم سخنانم را باور می داری، من ابتدا دنانیر را برای خود خریداری کرده بودم، اما پس از آنکه کمی اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که این زن با همه فتانت و ظرافتش، تو را پیش تر به کار می آید، در نتیجه اندیشه و صالش را از سر خود راندم، او را چون مهمان ارجمند داشتم تا در موقعیتی مناسب تقدیمت کنم. جعفر برای لحظه یی چند ساکت شد، نگاهی به دنانیر افکند که در میانه تالار رقص آرام و خیال انگیز پیشه کرده بود، سپس رویش را متوجه هارون کرد و ادامه داد: به هر تقدیر دنانیر به تو تعلق دارد، خواهی او را با خود ببر و خواهی او را در همین جا بگذار، مطمین باش ما او را هم چنان گرامی خواهم داشت. هر وقت که تمایل دیدارش در تو انگیخته شد می توانی به سرایم بیایی، با او به صحبت بنشینی، به هنر نمایی هایش دیده بدوزی، از دستش پیاله بگیری، و او را کنار خود بنشانی و گوش به آواز خوشش بداری و.. هارون الرشید به میان سخنان جعفر آمد: لطف و محبتت بر من پوشیده نیست، این زنی که اکنون در برابر مان پای می کوبد چنان خواستنی است که می ترسم گاه و بیگاه مرا به این جا بکشاند و من از این می ترسم که با کرر آمدنم به خانه ات زبیده خبر شود.و بر کلامش افزود: زبیده اگر روزی روزگاری پی ببرد که من مخفیانه به سرایت می آیم تا با دنانیر خلوت کنم، چنان آشوبی به راه می اندازد که آرامش از کاخهای عباسیان پای به گریز می نهد و چنان آتشی به پا می کند که دودش به چشم همه مان می رود! زبیده از پنهان کارهای من نفرت دارد. جعفر خندید و به او اطمینان داد: چه لزومی دارد زبیده خبر شود؟ آن چه در سرای من می گذرد، خبرش حق خروج از این جا را ندارد، ما در باره دیدار و رابطه ات با دنانیر، هیج حرفی به کسی نخواهیم گفت، خاطرت از هر حیث آسوده باشد. و از آن شب، هرچند گاه به چنگاه، هارون الرشید به خانهُ جعفر می رفت، نه برای دیدن جعفر و برادران و وابستگانش، بلکه برای به خلوت نشستن با دنانیر. او برامکه را از صمیم قلب دوست می داشت، ولی پس از دیدن زن رقاصه، پس از شاهد هنرنمایی کنیزک خوش برو رو شدن، به ظاهر به دیدار جعفر وخویشاوندانش به خانه آنها می رفت، و در واقع برای گذراندن ساعاتی چند با دنانیر. با همه پرده پوشی ها و پنهان کاری ها، ماجرای هارون و کنیزک، مدد زیادی مخفی نماند، بد خواهان و جاسوسان، از آن قضیه آگاه شدند و خبر مراجعات پیاپی هارون به خانه جعفر را به گوش زبیده رساندند. یک چند زبیده صبور ماند، خود را بی اطلاع از جریان عاشقانه یی نشان داد که در خانه جعفر برمکی می گذشت، درین مدت به تنها کاری که دست زد، دورادور نظارت به کار های هارون بود. زبیده به خاندان بنی عباس تعلق داشت، او در کاخ های مجلل و زرین خلفای عباسی رشد کرده بود، همه افراد این خاندان را کم و بیش می شناخت و می دانست هیچ یک از خاندانش و بسیاری از مردان بغداد، در زنده گی به یک زن قناعت نکرده اند، به غیر از بهلول( 1)در صفحات دیگر از زندگی این بزرگوار سخن رانه خواهد شد. که زمین و زمان را به استهزا گرفته بود، و می توانست از مقام و منصب، ثروت و شهرت دل برگیرد، و در برابر زنان زیباه، خویشتن داری کند. با شناختی که او از مردان بنی عباس داشت، اشکالی نمی یافت اگر گه گاه هارون الرشید با زنانی دیگر مرواده بر قرار کند، به شرط آنکه، چنان زنانی، صاحب کمال نباشند و جمال و زیبایی شان، حسادت ها را بر نیانگیزد. زبیده می خواست هارون الرشید وقتی که از کنار زنی بر می گردد، مقایسه یی میان آن زن و همسرش به عمل آورد و به این نتیجه برسد که زبیده، از همه زنان زیباه تر است، دل آلاتر است، متانت و شخصیت افزون تری دارد. او می خواست همه زنان برای همسرش، حکم بازیچه ها یی داشته باشند که خصلت تنوع پسندی مردان هوسران را قناع می کنند و نه بیش تر از آن! اما وقتی که دریافت گرایش هارون الرشید به دنانیر، حد و مرزی نمی شناسد و روز به روز هارون به زن رقاصه مفتون تر می شود، شیفتگی اش افزایش می یابد، به گونه یی که نه تنها وقت و بی وقت به سرای جعفر می رود، نه تنها ساعت ها با او به سر می برد، بلکه هدایای ارزنده یی به او می دهد و علاوه برهمه این ها هارون، بزرگترین موسیقی دان زمانه، ابراهیم موصلی( 1) در باره این موسیقی دان زمان عباسیان نیز در صفحات دیگر به تفصیل مطالبی خواهد آمد. را به استخدام درآورده است تا بهترین آواز ها و ترانه ها را به دنانیر آمزش دهد، صدایش را بپروراند، با نوای سازها آشنایش کند، زیر بم ها و زموز و فنون موسیقی را به او بشناساند، به او یاد بدهد که چه رقصی با چه نوایی، هماهنگ است؛ متوجه شد که این بار، کار هارون و آن زن به جا های باریک کشیده است. فهمیدن چنین واقیعتی سبب شد تا گل های حسد در قلب زبیده، از حالت غنچه بدر آیند، بشکفند و گلبرگ های شان را بر جدار دلش پخش کنند و با خار هایی که در کنارشان می رویید ،قلب زن زیباه و مغرور را مجروح کنند. پیش روی هارون در عشق، دلبستگی دم افزون عاشقانه اش به دنانیر، باب پسند زبیده نبود، به همین جهت کنگامی که کار همسرش با دنانیر با لا گرفت، چاره را در آن دید که به خطا رفتن همسرش را به روی او بیاورد، بی وفایی و بلهوسی اش را به هارون گوش زد کند، نه با لحن یک زن خیر خواه، نه با مهربانی و ملاطفت، بلاکه با اعبراضی آکنده از خشم! خشمی که زیر نقاب کلماتی آرام پنهان شده بود. زبیده منتظر بود فرصتی مناسب به دست آورد تا خشمش را بر سر هارون فرو بارَد، انتظارش دیری نپایید، یک شب هارون، سر خوش از شراب وصل به کاخ زبیده باز

گشت؛ همسرش نتوانست خویشتن داری کند، او توفان را به کلامش آمیخت و پرخاشگرانه پرسید: اصلاً معلوم است سرت به کجا گرم است؟! تو این روزها به کارهایی دست می زنی که با عقل سلیم نمی خواند، به جای آن که در کاخ بمانی و با افراد صاحب تجربه معاشرت کنی تا هنگامی که نوبت خلافت به تورسید، از اصول مملکت داری آگاه باشی، هر روز، وقت و بی وقت به سرای جعفر برمکی می روی، موقع رفتن هوشیاری و عقلت به جا است، و چون باز می گردی مستی، روی پا هایت بند نیستی، تلوتلو می خوری! و به گفته هایش، چاشنی اندرز افزود: دیر یا زود تو خلیفه می شوی، باید از هم اکنون شخصیتت را حفظ کنی، کسانی که درین بارگاه حضور دارند، اگر تو را به این وضع و حال ببینند، مسلماً از تو قطع امید می کنند. هارون با آنکه از مستی، سر را از پا نمی شناخت، با لحنی کِشدار به سخن در آمد، با لحنی کسی که بزاق، دهانش را پر کرده باشد: من به اماکنی بد نام و فاسد نمی روم تا از کار خود شرم کنم، به خانه جعفر می روم که مرا چون برادری است، در ضمن همگان هوش و درایت جعفر برمکی و خانه واده اش را می ستایند، به راستی هم وسعت نظر و خوش فکری شان ستودنی است. سخنان هارون الرشید برای به آرامش کشاندن زبیده کفایت نمی کرد: درایت و کفایت برمکیان جای برای تردید نمی گذارد، اما ثروت اندوزی و عشرت طلبی شان، زبان زد همگان شده است، به خصوص جعفر که در این راه، از انجام هیچ کاری ابا ندارد. زبیده پس از اندکی سکوت بار دیگر صدا بلند کرد: همه کاردانی جعفر را باور دارند، اما این را هم از نظر دور ندار که در میان برمکیان ، او جمالی بهتر از دیگران دارد و در عین حال دلی زیبا پسند در سینه اش می تپد، انگاری او همواره دلش را به دو دست گرفته است تا تقدیم زنان رعنا و دلربا کند! هارون الرشید با همان لحن، در صدد دفاع از جعفر برمکی برآمد: زات هر انسانی، سرشار از خوبی ها و بدی ها است، ما را چه کار به زندگی خصوصی جعفر؟! اگر دلش به مصاحبت کنیزان زیبا رو خوش است، هیچ ربطی با ما ندارد، همین قدر که او و خانواده اش ،به عباسیان خدمت می کنند، برای من کافی است.دلایلی که هارون برای دفاع از جعفر برمکی بر زبان آورده بود، زبیده را افزون تر ساخت: من با خدمت برمکیان مخالفتی ندارم و این را به خوبی می دانم که آنان در به قدرت رساندن خاندان ما، مرارت ها کشیده اند و فداکاری ها به خرج داده اند، تدابیر کارساز شان، خاندان بنی عباس را به اوج شوکت و احتشام رسانده است، ولی این کارهای شان دلیل نمی شود بر فساد های که در کار میکنند، بر ناروایی های که بر انجام می رسانند، دیده بر بندم. هارون الرشید، مستانه خندید و پر سید: منظورت چیست زبیده؟ از کدام خطا و ناروا سخن می رانی؟ آنان را به ارتکاب کدام کار ناشایست و فساد آمیز متهم میکنی؟ من که در طول عمرم بغیر از خدمت و کاردانی، از برمکیان چیزی ندیده ام. همه خروشی را که در وجود داشت، در کلامم اش ریخت فریاد بر آورد: می پرسی کدام خطا؟ مثلاً همین خطای که او این روز ها مرتکب می شود، از بازار برده فروشان، زنانی را خریداری می کند و به تو هدیه می دهد، بی توجه به این که تو به تازگی ازدواج کرده ای، بی توجه به این که تو با داشتن زنی چون من، نیاز به معاشرت با زنان دیگر نداری، اگر هم به معاشرت با دیگر زنان نیاز داشته باشی، کنیزان متعددی به من خدمت می کنند و من می توانم با یک اشاره راهی شبستان تو کنم، که ما اینکه تا اکنون بارها چنین کرده ام.هارون الرشید تصوری نمی کرد، ملاقات های مکررش با دنانیر از پرده بدر افتاده باشد، او هرگز احتمال نداده بود که زبیده از چنین ماجرایی با خبر شود و او را زیر رگباری از کلمات توفانی بگیرد.غبار مستی به یکباره از مغز هارون زدوده شد، او شرمگین سرش را به زیر انداخت و سکوت پیشه کرد، سکوتی که مورد پسند زبیده نبود، از این رو زنی جوان و زیبا، به فریادش دیوار سکوت را شکست: دنانیر را می گویم، همان زنی که صبر و قرارت را برده است ،همان زنی که هوش و حواسی برایت باقی نگذاشته است، چنان تورا شفته و پای بند خود کرده است که گاه و بیگاه به سراغش می روی و برایش استادان رقص و موسیقی را به خدمت گرفته یی تا هنرش تکامل یابد و بیش تر به جنونت بکشاند! و به کلامش، رنگ اندوه داد زد و ادامه داد: هارون، مدت ها است که تو به من بی توجه شده یی، کمتر به نزدم می آیی، سراغی از فرزندمان امین نمی گیری، حتی نمی دانی امین این روزها می تواند سینه خیز، از این سو به آن سو برود، امینی که از جان و دل خود بیشتر دوستش می داشتی، اکنون هشت نه ماه است نابترین خون خاندان عباس در رگ هایش جریان دارد، منصفانه نیست که او از محبت هایت محروم شود. زن جوان راست می گفت، هارون الرشید پس از آشنایی با دنانیر، کم تر به همسرش توجه نشان می داد، کم تر به یاد پسرش امین می افتاد، او به ظاهر هر شب دیرگاه به شبستان زبیده می آمد، چه آمدنی؟! مست و خراب! و صبح ها به زحمت دیده از خواب می گشود، بهانه می آورد که کارهای فزون از شماری دارد که متراکم شده اند و همسر محبوبش را تنها می گذاشت. هارون، به زبیده عشق می ورزید، اما حضور دنانیر در زنده گی شان، مانند یک آفت به جان عشق شان افتاده بود. هارون برای آنکه کار بحث شان بالا نگیرد، چاره را در آن دید که رنگ و چاشنی شوخی را بر کلامش بیافزاید و با زیور طنز سخنانش را بیاراید: لعبت من، نکند این بیمناکی که دنانیر جای تورا در دل من بگیرد؟! اولین باری بود که هارون الرشید، همسرش را به این می خواند. نام « لعبت» لبخندی محو بر لبان زبیده نشاند، لبخندی که از دیدۀ هارون الرشید مخفی نماند، مع الوصف زبیده دست از لجاجت بر نداشت و با همسرش اتمام حجت کرد: نی توانی با لعبت خواندنم، تغیری در تصمیمم بدهی، من بر سر آنم که از این شب، به مدت ده شب تورا از دیدار خود محروم کنم، ده شب تمام در خوابگاه بر در روی تو بسته خواهد بود. هارون نگاهی استفهام آمیز به او انداخت، همسرش ادامه داد: تو باید شب هایت را در شبستانی دیگر به صبح آوری، اما واهمه یی در دل را مده، شب هایت را به تنهایی نخواهی گذراند. من هر شب چون گذشته کنیزانی را به نزدت خواهم فرستاد. هارون الرشید با خنده پرسید: حتماً کنیزانی را به نزدم خواهی فرستاد که آیت زشتی اند و در سیاهی پوست با زنان زنگبار و حبشه رقابت دارند؟! زبیده بی درنگ پاسخ داد: نه چنان است که می پنداری، گفتم که من از هیچ زنی، بیمی به دل ندارم، می خواهم کاری کنم که شب هایت با زنان زیبا بگذرد، می خواهم عشق آنان را تجربه کنی و بعد به این نتیجه برسی که هیچ کس، زبیده نمی شود، هیچ زنی به پای من نمی رسد، من زنانی را به شبستانت می فرستم که دست کمی از دنانیر نداشته باشند. هارون الرشید در زندان به سر می برد، اوقاتش به تسخیر اضطراب و نومیدی در آمده بود، او با دلی مالامال از غم، خاطراتش را می کاوید. زندانی جوان به یاد آورد که زبیده به گفته اش عمل کرده بود، هر شب زنی ر به نزدش فرستاده بود، زنانی که از حیث ظاهر، در زمرۀ زیبایان قرار داشتند، اما از میان آنان، سه تن دارای صباحت و وجاهتی خاص بودند، یکی فارده، دیگری ماریه و سومی مراجل که ایرانی بود، مراجل به راستی بر همه کنیزان برتری داشت. در آن شب گویی، سحر خیال دمیدن نداشت، هارون الرشید و یحیی در غرفه شان انتظار لحظه یی را می کشیدن که از تیره گی آسمان کاسته شود، آسمان به سپیدی بگراید و سپیدی لشکر تیرگی را براند، اما انتظارشان بر نمی آمد. آن دوبار ها از منفذها یی که سقف غرفه شان را به خارج پیوند می داد، بیرون را نگرسته بودند، منفذ ها یی به اندازۀ کف دست یک کودک! ولی به غیر از سیاهی غلیظ، چیزی را ندیده بودند، حتی ستارۀ کم نور و کم رمق به چشم شان نیامده بود. هارون به جان آمده از انتظار به زبان درآمد: انگار این شب را سحری در پی نیست! و یحیی با متانت به او گفت: بلاخره هر شبی، سحری در پی دارد، اگر هنوز آسمان به سپیدی ننشسته است بخاطر توده های ابر است، ابر هایی بخیل! که چشمۀ نور را می پوشانند، ساعت ها مردم را از نور خورشید محروم می دارند و می روند، بی آنکه قطرۀ باران نثار کرده باشند. هارون الرشید با شنیدن این گفته، بیشتر در امواج اضطراب گرفتار آمد: شاید تا دقایفی دیگر سحر از را برسد! این ابر ها مانع شده اند تا ما متوجه جریان زمان شویم. در یک لحظه، غمی موهوم در دلش خانه کرد، غم مرگ، غم کشته شدن در میانۀ میدان، آن هم فقط در بیست و درسالگی، زمانکه مردها، زنده گی واقعی و اجتماعی خود را آغاز می کردند. هارون در نظر خود مجسم کرد، اگر فردایی در کار باشد، مادرش خیزران به سوگ خواهد نشست، لعبتش زبیده به هم چنین. آنها گریبان خود را خواهد درید، به جای اشک، خون گیریه خواهند کرد. بد تر از همه فرزندانشان یتیم خواهد شد. او به نظر آورد هادی با خانواده اش رحم نخوهد کرد، همه کسانی را که با او در ارطباطند، یا پیوستگی و وابستگی داردند از دم تیغ خواهد گذراند، هارون به نظر آورد، برادرش خلیفه هادی، حتی به حال کسانی رحم نیاورد که مدت را با او گذرانده بودنده بودند، به فارده، مراجل، ماریه، دنانیر و... هارون احتمال می داد برادرش به قتل عام کسانی بپردازد که وفادارانه به او خدمت می کردند، اگر چنان می شد، برمکیان نیز جان خود را از دست می دادند. برای لحظه یی چند، صدای وزیدن باد به گوش رسید، یحیی برمکی لبخندی به لب آورد و گفت: اگر این بادی که در بیرون از زندان غوغامیکند، فقط دقایفی ادامه داشته باشد، ابرهای بی باران که در را باخود خواهد برد، ابرها از جلوی چشم خورشید کنار خواهند رفت و ما خواهیم توانست از میان منفذها، بار دیگر آفتاب را ببینیم. هارون الرشید می خواست امیدواری یحیی را به زنده ماندن، واهی بشمارد، اما ساکت ماند. چنان شد که یحیی پیش بینی کرده بود، آسمان روی به سوی روشنی داشت و سحر در حال نزول اجلال بود. با بر دمیدن سحر، در غرفه یی که هارون و یحیی زندانی بودند،بر پاشنه اش چرخید، نگهبانی پا به درون گذاشت، نگهبانی که خنجری کج به شال کمرش بسته بود و نیزه یی کوتاه به دست داشت. هارون می پنداشت به دنبال این نگهبان، جلال دان به درون غرفه خواهند آمد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:25  توسط نوید الله تلاش  | 

در باره ی من

 

سخنی ازینطرف وآنطرف...

نام من نویداحمد است،متولد منطقه ی زیبای شمالی افغانستانم،پدر ومادرم در قید حیات اند ،مادوبرادر و(4)خواهر داریم،زنده گی من مانند سایر ساکنان افغانستان  درتماشای جنگِ قُچ های سیاسی میگذرد،کشور ماسالهاست میدان زور آزمایی شرقی ها وغربی ها ست،زورمندان جهان یکی پی دیگری مهمات وجنگ افزار های شان رادرین پولیگون می آزمایند،زمانی بم هایی از میک 22 بر فرق مردم بیچاره ی ما می ریزدوزمانی هم بم افگن های اف16وغول پیکران دیگرِ غربِ متمدن به ما زور شان را نشان می دهند،

،نتایجی که  این جنگ هابارآوردند،پیش ازهمه متوجه  نسل بالنده وجوان کشور  گشت،آموزشگاه هاوموسسات تعلیمی وتربیتی کشورطعمه  ی حریق شد،فرهنگ کلاشینکوف وچپاول بجای فرهنگ آدمیت دراذهان اطفال خانه کرد،بیسوادی که محصول زعامت 261 ساله ی افغانستان بود،ریشه اش درعمق خون مردم دوانده شد،تحصیل کرده هابابیچاره گیِ که دامنگیر شدندمورد استهزاء وتمسخر نسل کهن سال بیسوادونوباوهگان قرار گرفتند،درقرنی که چهان بسوی اعتلا گام گذاشته،وارتباطات الکترونیکی بجای اعصاب مشترک کل انسانها، رول پیداکرده،رهبران افغانستان هنوز پابند ناسیونالیسم قومی منحط وغیر انسانی است ،نفاق قومی،مذهبی وزبانی بازارش گرمتر ازهربازاردیگر است ،غرب باکمک هایی که به میهن ما وعده کردتنهاقادرشد فقررا به اوجگاهش برساند،وبه فحشاه وبی حیایی بازارِ پرمشتری بسازد،دربخش فرهنگ همانهایی رامنصب داد که بی فرهنگ بودند(مانند کریم خرم ) بویژه در قسمت احیای شکسته گی هایی  فرهنگی میهن ما به شخصیت دلسوزی محتاج بود،باتاسف آقای کرزی نتوانست اززیر فرمان سازمان فاشیستی افغان ملیتی بیرون شود وبه حیث یک شخصیت سیاسی  ملی دلسوز به منافع ملت افغانستان بیندیشد،اومانند اسلاف بیکاره وخوش گذرانش،با بلند کردن بکال شامپاین با جورج دبلیو بوش،(افغانستان درآتش نفت نگارش :خ ب انصاری) پنداشت که با بودن امریکا،پیروزی اش ضمانت دارد،درزادگاهش ازاو باتیر استقبال کردنداما درمناطق غیر پشتون بدون محافظ تابدخشان با گل استقبال شد،باتاسف او باهمین مُردم صاف ضمیر وبی غش،نمک نشناسی کرد،روزی که وزیر فاشیستش کریم خرم به زبان پارسی دری تهمت کفر بست،او نگفت که ای دبنگ بی کاره دهانت رابشوی!!!طوری که پسانها افشاه شد این کینه توزی ها از پس پرده ی نهانخانه ی کرزی می چکیده،با چنین دستگاهی ملت مهمترین چیزازدست رفته اش را که یگانگی ملی بودنه تنهانتوانست دوباره بدست آرد،بلکه شگاف فراخی درمیان روشنفکران جامعه ایجادگردید،همین وزیرمنتخب کرزی درجایی دیگری با حیایی ویژه ی فاشیسم ،با عضویت نماینده گان ملیت های مختلف ساکن افغانستان درشورای عالی رسانه ها مخالفت میورزد،او می داند باحضورداشت چنین تعداد اهل فرهنگ وسخن، نمیتواند مانند گذشته تصامیم فاشیستی اتخاذ نماید،به این قطعه ازسخنان اودرکمیسیون فرهنگی مجلس توجه کنید:_آقای خرم گفت که دو مورد در قانون رسانه ها وجود دارد که روند کار را برای وزارت اطلاعات و فرهنگ مشکل ساخته است. یکی دولتی شدن رادیو تلویزیون ملی، که به گفته ی آقای خرم خارجی ها تلاش کرده اند تا زبان دولت را ببندند. مورد دیگری را که آقای خرم در مورد مداخله خارجی ها در تصویب قانون رسانه ها ذکر کرد، شامل شدن نهاد های مدنی، نمایندگان رسانه ها و در نظر گیری حضور اقوام افغانستان در شورای عالی رسانه ها می باشد. آقای خرم گفت که حضور تعداد زیادی از افراد در تشکیل شورای عالی رسانه ها سبب کندی کار ها می شود. وقتی از آقای خرم سوال شد که حضور نمایندگان نهادهای مدنی در شورای عالی رسانه ها چه ربطی به غیر ملی بودن دارد، وی در پاسخ گفت: «اولا در تشکیل این شورا که نمایندگان جامعه مدنی و ژورنالیستان در آن در نظر گرفته شده بسیار بسیار یک مساله جنجالی خواهد بود. این شورا تاوقت زیادی تشکیل نخواهد شد و این شورا در بین خود با تضاد ها و مشکلات مواجه خواهد بود».
آقای خرم افزود که در قانون رسانه ها آمده که نمایندگان تمام اقوام افغانستان در این شورا حضور داشته باشند که این ناممکن است.
اما نمایندگان پارلمان گفتند که مشارکت حضور اقوام در حکومت را قانون اساسی پیش بینی کرده و عملا اقوام مختلف افغانستان در ادارات دولتی مشارکت،دارند.
نمایندگان مکررا از آقای خرم خواستند تا مورد مشخصی را در قانون رسانه ها نشان دهد که خارجی ها در آن دخالت کرده اند. آقای خرم گفت: «وقتی که رادیوتلویزیون ملی به این ترتیب می آید به اصطلاح خدمات عامه می آید این به نفع خارجی هاست این دهن افغانستان و صدای افغانستان را قطع کردن،است».
     به زعم اوفرهنگ عبارت ازمصوبات سازمان قومی اوست وزیرویاران کانایش درترمیم بُت بامیان تاتوانستندلجاجت بخرج دادند،درواقع این دسته هیچ ارزشی به فرهنگ ازهیچ نگاه قایل نیستند،راستش اینست،که فرهنگ ،تاریخ وامثالهم به ایشان بلندتر ازیک افسانه نیست چه آنانی که این اثار تاریخی رامنهدم کردندوچه این آقایان دست نشانده ی غرب،وحامیان شان،هردودسته، کاپی یکدیگرند،دسته یی که اول روی صحنه آمد،مخالف ترقی واعتلا بودواین دسته ی دموکرات مانندعملاً، اعتقاد به پیشرفت ندارد، درچنین گیرودارافراطی مسؤلیت حکومت دربرابرملت، نه دربرنامه ی تئوریکی وجوددارد ونه درعمل،درافغانستان پیش ازین دولت نیز، قانون گرایی وجودنداشت،جامعه ی کوچیگری وکوچ نشینی،یا به زبان ساده، جامعه ی قبیله یی دایم ازقانون فرارمی کند وبه دولت نیرومندمرکزی بی علاقه است،منافع خان وسردار قبیله دربودن دولت مرکزی مواجه به خطر می گردد،ازینرو سالها کاراست که ماپاه به پای قبیله گام گذاریم ودرهرجاه که اولازم بیند چرخ پیشرفت رامتوقف سازدمانیز درجواراو بنشبنیم،هرکه باگامهای این قبایل همراه نشودوموافقت نکند،باید آماده ی جنگ وخونریزی شود،وزراء واعضای کابینه ی دولت بیشترشان نماینده گانِ همین قبایل اند،این نماینده گان ازنگاهِ روحی وروانی نیز عیناًهمان کوچ نشین های بدوی اند،روحیه ی تمدن پذیری ندارند،خودهارا ازهرنگاه بلندترازدیگران میدانند،حتی درسطح دولت نیز روش یک انسان متمدن رانمی توانند اختیارکنند،درمجلس های پارلمان لجاجت شان روی یک مساله کوچک به کارد وچاقو ووعده ها ی ترور یکدیگر می کشد،مانند یک آدم معاصر معذرت خواستن را نمی دانند،اگر اشتباهی هم مرتکب شده اندبی غیرتی می شمارند که ازطرف معذرت بخواهندچون که معنی ومفهوم معذرت را نمی دانندازدیگران نیز نمی پذیرند، وزن وسنگینی یک نفر سیاست دان این قبیله  برابربه حماقت یک آدم بیسوادوکوچه یی است،تعدادی که درین میان میتوانند منحیث یک انسان سالم ومعاصرعمل کنند آنهاازپشتیبانی قبیله محروم اند،هرچه گوییم هنور کم نمی گردد لذازنده گی مردم ما،پس ازبوجودآمدن کشوری بنام افغانستان شباهت زیادبه اسطوره دارد،قهرمانی های ابدالی ها،برادر ان بارکزی وهرچه زایی به روی صحنه آمده ونابود شده،همه درقتل ، سرزوری وخودپسندی آنهانهفته است،هیچ یکی ارین قماش خشتی رابر خشت دیگرنگذاشته اند،نویسنده گان قبیله یی شان نیز تا توانایی داشته اندازقهرمانی هایشان وصف کرده اند،قهرمانی میرمسجدی خان وغیره وغیره همه درجمع این قبایل حساب شده، اگرخواسته باشی این بزرگی های وصف شده را درترازویی وزن کنی،یک پله ی ترازو سخت سنگین می شود که متاع درون آن عبارت ازتوافق دایمی سرداران قبیله یی درفروختن میهن ودست بوسی خارجی،خیانت به ملت وخاک،ظلم واستبدادبر ملت وتحقیر دایمی غیر از قوم خودشان،توجه کنید به مسلمان پشه یی یک نام تحقیرآمیزگذاشته اندکه فعلاً هم نمادحقارت وبی عزتی حساب می شود، ،هرجاه که قوم مظلوم پشه یی رابپرسی که تو پشه یی هستی ؟اوانکارمیورزد،زیرامردم قبایلی آنهارا پشه یی نمی گویندبلکه نام زشت تری رابر آنها گذاشته اند،یکی ازصدها صفت نابکارشان  افراطی بودن شان درهرمساله است،ازینرو کاشانه ی رنج دیده ی ما(میهن ما) درقرن انکشاف انفورماتیک گرفتارافسانه ها ی باورنکردنی است،تااین رهبری باهمین بافت وچهره وجودداشته باشد،راهی به پیشرفت وجودندارد،اکنون که ماصدها سال ازهمکِناری های خودعقب مانده ایم،ساینس وتخنیک به دردمادوا نمی گردد،پس ازین هم ما افسانه خواهیم خواند. وسلام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط نوید الله تلاش  |